من که چیزی نخواستم .
تو که میدانی من با یک کلام محبت آمیز تو تا آسمان میروم ،
دیگر خساست چرا ؟!!!
خرجش چقدرست؟!
همه اش را خودم پرداخت میکنم.
تو فقط بگو...
کلامی...
بگو...
و من برای تو همکلاسی که نه در کلاس تو بود ، بوده ام!
آنقدر ز من میدانی و زتو نمی دانم و ز تو میدانند ،
که ساحلی شده ای و من موجی که فقط به حریمت هجوم میاورم ،
و تو چه بی قدم ،
چه بی عطش...
کورس گذاشته ام برای بهترین شدن ، برای تو ...
حرفهایم از هر دری بود و دری از تو نمی گشود،
گویی اصلا دری به تو نمی گشود!
و تو پرزورتر از همیشه مشغول بوده ای به شوق بازیهای کودکانه ات
و انگار.....
نـــــه ،
اصلا انگار نه انگار!
پارازيت
دلم نه عاشقي را مي فهمد نه پروانه شدن را...!!!
دلم خبر از شيدا شدن ندارد و از يك نگاه، آواز سر دادن را نمي فهمد...!!!
اينكه به هم ميگويند"من بي تو هيچم..." براي دلم چه غريب است...!!!
اينكه مي شنوم ميگويند "نگاه تو شيرينست..." برايم عجيب است...!!!
دلم براي كسي جان دادن را نمي فهمد
و در وجودي روييدن را نمي داند...!!!
دلم از بال پروازي كه ميگويند،چرا چيزي نمي بيند...؟!!!
دلم از بوي عطر پيراهن چيزي سرش نميشود...
از نرگس موهاي در باد رها شده چيزي نمي خرد...!!!
"گل من..."
"خوب من..."
"هستي من..." .....
اين واژه ها كه مي گويند ، چيست؟ براي كيست؟
چيست مرا...؟!!!
چرا هيچكدام اينها براي دلم ملموس نيست...؟!!!
واي خداي من
چقدر دلم نمي فهمد...!!!
کاش عاشقتر بود...
مادرم !
در تعجبم؛
اصلا خودمم نییدونم چرا اینطوریه؟
کم بتونی بین ما نقطه اشتراک پیدا کنی(پاره خط که حرفشو نزن!)
از شخصیت بگی: آقا برون گرا و اجتماعی ، بنده درون گرا و آروم.
ایشون می بالند به طبع احساسی و شاعرانه، حقیرم به دفتر عقل.
از علایق و سلایق که نگو!
همین بس که تحمل آهنگایی که گوش می ده برام دشواره
در عوض محاله بتونی متقاعدش کنی یه فیلمو با هم درست و حسابی ببینیم(تو بگو شاهکار!)
بابا درسته که تفاوت لازمه ولی نه دیگه اینقد
چه می دونم(دیالوگ نوائی نیاست)
من میگم سردمه شوفاژو روشن کنیم، می فرمایند: نه خیر! گرمه؛
در عوض وقتی سردشه میتونه مطمئن باشی که گرممه
و کلی چیزای ریز و درشت دیگه از سلیقه غذایی و لذت خرید گرفته تا مدیریت!
حالا با این اوصاف یک نفر هم محض رضای خدا یافت نشده که منو "منان" صدا نکرده باشه؛
از غریبه ای که یکبار اولارسال ما رو باهم دیده تا رفقای گرمابه و گلستون.
از تک تکشونم پرسیدم که آقاجون رو چه حساب این خبط رو مرتکب شدی؟
دلیله واضحی ندارن که! (آخه اگه ملاک باهم بودن باشه، کم نیستند رفقایی که عموما باهم رویت میشن)
ما حتی نگاهمون به مقوله دین هم کلی توفیر داره
.
.
.
.
اما
گمانم من مشترک من و منان کار خودشو کرده.
کافیه! نه؟
آری ای مرد جسور!
جراتت شهره آفاق نبود!
افق از شرم تو بر دار نبود!
و تو را
قدر یک زنجره آواز نبود!
بی تعارف ،
تو خودت میدانی
خانه ات بر آب است!
ولی افسوس هنوز
غب غبت پر باد است!!

,If he weren't up there now
.I don't think it would be snowing
پی نوشت:
1-زیاد از پی نوشت خوشم نمیاد!
۲-جناب تیم برتون ! عرض ارادت.
۳-روی دیالوگ کلیک کنید تا بشنفیدش و روی اسم فیلم تا ببینیدش.
۴-نوای مربوط به پست نفیر رو تازه اضافه کردم، اینجام می ذارمش.
۵-مرادم از "جدایی" چندوجهی بود؛ دوتاش:
-- "زندگی تنگ" داریم، غافل که چون اکثرا disconnectیم (طه124)؛ حیف !
-- این چهارمین دورست که وارد محیط جدیدی میشم، از صفر شروع می کنم و بعد از یکی دو سال رفقامو میابم.
رسم زندگیم بر این بوده که هر بار، وقتی از همیشه بهم نزدیکتریم باید ازشون "جدا" شم !
۶-پست پایینم دووجهیه. (متناسب با تیترش)

فانّ حزب اللّه هم الغالبون
من در حومه هسته گس خرمالو زندگی می کنم.آن بالا روی شاخه ترو تازه و آبدار درختمان لم داده ام و صبحها با نسیم برکه واقعا خیس پایین دست که بوی پونه وحشی می دهد،اینور و آنور یله می دهم و یکریز زل می زنم به بوته های سبز و تیره ای که از کنار ریشه های مردانه درختمان چنگ زده اند به زمین مرطوب و پر از کرم زیرشان و انتهایشان را که سبزتر است انداخته اند توی آب زلال و پر از قورباغه برکه.
باید شبها اینجا کنارم یا لااقل زیر کفلهایم باشید تا بفهمید چرا به قورباغه های تپلی و لزج اشاره کردم.آخرهای شب،همه اشان یک گوشه برکه جفت،بغل هم می نشینند و پاهای گوشتیشان را می گذارند تنگ هم و همینطور که ابرهای سرد از جلوی ماه رد می شوند،یکبند می خوانند و البته اینجور مواقع من فقط به ماه و ابرهای رژه رونده چشم می دوزم.اصلا حال دیدن یک دوجین غبغب باد کرده و چشم های نیمه باز را ندارم.
اینجا در حومه هسته گس خرمالو ،ظهرها راحت آفتاب می گیرم و ذره ای نگران سرطان پوست مزخرف نیستم.همینطور که قدری خودم را زیر پوست براق و بی لک وپیس خرمالو بالا می کشم،به برکه واقعا خیس در حال عرق کردن فکر می کنم و این پل رویش.
قدیمها، مرد خپل و سیبیلویی آمد و با کلی چوب معطر بلوط برپایش کرد و برایش یک سقف آبی رنگ گذاشت و حالا هم فقط بعضی شبها می آید و فانوسهای دو طرفش را روشن می کند.من اینجا،در حومه هسته گس خرمالو، که نفهمیدم چرا ساختش.آخر اگر بخواهی برکه را با کفشهای چرم گاوهای شیرده چراگاه پشت تپه چمنی دور بزنی ،فوقش شانزده قدم توفیر داشته باشد.(واو-عجب صفتی.چرم گاوهای شیرده چرا گاه پشت تپه چمنی را می گویم)تازه گاهی اوقات اگر شانس بیاوری، خرمالوی رسیده ای روی زمین گیرت می آید که هنوز لهیده نشده و شیرینیش توی ذوق نمی زند.کیفی می دهد یکیشان را بندازی گوشه لپت و همینجور که بین ریشه های مردانه درختمان ولو شده ای ، چرت بزنی. من که عصرها مدام مشغول دیدزدن معاشقه کایوت های آنور تپه ام،که معمولا راضی کننده است.شرط می بندم روی پل همچین لاتاریی را هیچوقت نمی برید. البته اعتراف می کنم بعضی اوقات هم چشمم می افتد به پرده اتاق خواب کلبه مرد خپل سیبیلوی کفش چرمی.بالطبع زیاد مفرح نیست،آخر همه اش مرا یاد یکی از همین شبها می اندازد.
آنشب دوباره قورباغه ها زیر مهتاب و ابرهایش گعده گرفته بودند و می خواندند که یکهو تنها پری دریایی برکه واقعا خیس ، حالی به حالی شد و شروع کرد زیر آب وول خوردن.اول از کنار بوته های سبز توی آب شروع کرد به لغزیدن.همینطور که حبابهای هوا را می داد بیرون خودش را رساند نزدیک پل و درست زمانی که تنور ارکستر زد زیر های و هو ، تمام ماهیچه هایش را جمع کرد،چشمهای براقش را برای اولین بار بست و زیر فانوسهای پل،روی هوا لحظه ای معلق ماند و برق پولکهایش را که در میان قطره های جهیده برکه منعکس میشد،با سخاوت نمایش داد،باله ها و دمش را تلقی بهم زد و بعد شالاپی برگشت توی برکه و همان موقع بود که چراغ اتاق خواب کلبه از زیر پرده توریش روشن شد.چند ثانیه بعد مرد خپل با یک تپانچه دم در بود و زن لاغرش با صورت اسبی و موهای بیگودی بسته،پشت سرش جیغ و ویق می کرد.مرد هن وهن دوید سمت پل و بی هوا ،توی آب برکه واقعا خیس ،دوتا تیر خالی کرد تا ارکستر کاملا خفه شود.و آنوقت تنها پری دریایی برکه را دیدم که خونین و مالین خودش را روی بوته های پای ریشه بالا می کشد و سعی می کند برکه را دور بزند.تازه داشت خودش را بین موهای طلایی اش جمع و جور می کرد که دم راستش روی یکی از خرمالوهای لهیده رفت و با سر نرمش روی ریشه های مردانه درخت لیز خورد.
در همان حال مرد سیبیلوی کفش چرمی وسط پل بود و داشت با سمبه باروت را می چپاند توی تپانچه تا آن شانزده قدم اضافه پری دریایی، برایش یک کباب گوشت پری دریایی بیارزد.
بعدالتحریر یکم: بیخود گیر ندید چرا دوباره نوشتی. عشقم کشیده.
بعدالتحریر دویم: این داستان دو سه سالی توی مغزم وول می خورد تا اینکه قند هندوانه ریچارد براتیگان کمکم کرد بنویسمش.براتیگان یکی از آدمهاییه که دوست دارم الان زنده بود تا با هم سیگار دود کنیم و قزل آلا به سیخ بکشیم.
بعدالتحریر سیم: ونه گوت جمله مضحکی داره که می گه هیچ آدمی از زندگی جون سالم به در نمی بره.
میگویم از زندگی،
از یاسهای فراموش شده
و دلهای گمشده،
از روزان و شبان گنج آلود در خاک پنهان شده،
خاک غفلت ما...
انبوه غفلتیم
و هیچ حواسمان نیست
که عقربه ها چه در پی هم میدوند...
خاموشی لحظه های خوشبختیم و به دنبال لحظه دوان،
و هیچ حواسمان نیست
که دل چه لحظه ها را به سنگ بی محلی شکستیم...!
در دل بی تاب شادی ایم
و خسته از نیافتن آن در این سو و آن سو،
و هیچ حواسمان نیست
که بزرگی چه خوش میگفت:
که " یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم "
جاده پیداست ،
چشمهامان نشود
بی فروغ از رخ رخشان خدا...
زندگی را میگویم،
همان که
واقعیتش حرفیست و رویایش حرفی دگر.
و چه اندوهی،
که به جرم نساختن واقعیت
خود را به اسارت رویاها تبعید کنیم!
و آنجا دیگر چه جای گله ایست،
که چه شیرین گفتند:
" خود کرده را تدبیر نیست ! "
جاده پیداست ،
چشمهامان نشود
بی فروغ از رخ رخشان خدا ....
چند سالیه
محرم که میشه
آدم غمش می گیره !
احساسم آنقدر غلیظست
که هیچ حالِ طول و تفصیل عاشقانه ندارم.
فقط دوست دارم اعجاز ِ احساس را در صداقت واژه ببینید:
" دوستت دارم "
دل.ن:اینو واسه بابام خوندم ، گفت:
اینی که میباره برف نیست ، احساس خداست!
پ.ن:اولین برف زمستون هم اینجا بارید.

اول:باب دیلن،این موسیقی دان اثیری را همیشه در خاطرم نگاه می دارم.فولک نوازیهای صادقانه اش همیشه در ذهنم خواهد ماند این خائن دوست داشتنی به فولکلور و استاد زنده راک اندرول که در تمام ترانه های اعتراضش عشقی والا به عروج بر پوسته قلب به یادگار می گذارد.او را یهودا نمی دانم چرا که از سوختن پرواز در آغوش خورشید درونش، نترسید و به تنها چیزی که خیانت کرد قفس گذار بود.
هنگامی که فری ویلینگ را منتشر کرد با عکس روی جلد آلبومش نشان داد که عشق او به سوز،دخترک ایتالیایی تبار محبوبش،چگونه او را بر آشفته و پس از جدایی راکد نماند و سالها بعد تنها استاد زنده موسیقی و فرزند خلف باخ و شومان را لقب لایق خود ساخت.
دویم: حالا که باب رو پیدا کردم دیگه تنها سیگار دود نمی کنم.این لحظه هام رو شریک می کنم با پاره های روح اون و گمانم می گه تا به اصالت جزغالگی نرسیدم ،بهترین شرکا خواهیم موند.
سیم: این آخرین پست من بود.این جا نوشتن برای سه ماه وبلاگی بد نبود.اما از اونجایی که من یک اومانیست بالفطره هستم و توش نفعی برای سلولهای خاکستریم ندیدم تصمیم گرفتم بقچم رو بندازم روی کولم و با آمیبای هم قطار خدافظی کنم، دنبال یه آکواریوم اکازیونتر بگردم و البته نه از جنس وبلاگی.فعلا هم می شم یه ولگرد سیگاری پروتوپلاسمی.شاید یه روزایی بیام دم سلولتون و چاق سلامتی کنم.بهر حال ممنون همه نعره های این جمع محدود.نوشته هام لایقشون نبود.
رابعم: این(+)هم یه پیشکش خدافظی.مدیون نوید غضنفری محبوبم هستم بابتش.
خامسم:خدافظی.
"هیاهوی بی حاصل"
نمي دونم ،
به خدا نمي دونم و نمي تونم بفهمم كه اين آدميزاد داره چه ميكنه!!!
نمي دونم چي ميخواد و داره دنبال چي ميگرده!!!
نمي فهمم به چي دل خوش كرده و آخر اين شب سياهش داره چي ميبينه كه فكر ميكنه به اين همه روشني ميازه!!!
واقعا اينقدر هجوم خواهشهاي درون ما سنگينه كه راه همه چيز رو بسته و هيچ چيز ، حتي خودمون رو هم نمي بينيم؟!!!
اصلا كي به ما اين حق رو داده كه هر كاري ميخوايم ميتونيم با خودمون بكنيم!
اصلا ما به چه اجازه اي خودمون رو از دنياي نشاط و شادي دور ميكنيم و بدست هيولاي افكار وهم آلود ميسپاريم؟!!!
آدم اگه به يه نعمتي ميرسه با لياقت خودشه... اگرم نعمتي رو از دست ميده بازم لياقت خودشه...
دور و برمون نعمت داره فرياد ميزنه كه هستم ...
پس چرا باز ما؟! ... اين داد شكايت مال كيه ، از چيه؟
يكي مارو خوب شناخت كه گفت:كريم و كوريم و گنگيم ... چون روشن فكر نميكنيم!
چرا حتي وقتي هم كه ميفهميم باز هم نمي خوايم بفهميم؟!!!
واقعا بايد اين اسب چموش اينقدر مارو بتازونه و بتازونه و به هر كجا كه ميخواد ببره و هر چي كه ميخواد از ما بسازه تا آخر خودش آروم شه؟!!! ... واقعا اينطوره؟!!!
مگه اين درستيها و اميدها و شاعرانگيها و دوست داشتنها و غرق زيباترين لذتها بودن براي غيرماست؟!!!
اينها همه درون ماست!
رجوع كنيم به ته تهمون ، به تمام احساسمون، اگه اينها رو حس نمكنيم ، اگر آروم نيستيم ... كه وااسفا...!
راستش گاهي حكايت ما حكايت اون كرم لاشه ايه كه وقتي از روي يه لاشه گنديده ميگيرنشو ميذارنش تو يه باغ پر گل و سنبل دوباره برميگرده همون جاي اولش ... خلايق هر چه لايق!
اين توهين من به كسي نيست ، اين توهين ماست به خودمون با افكار و انديشه هامون !!!
اين دهن كجي ماست به خودمون و به هر چي زيباييه!
يه روز ميفهميم ولي خيلي ديره روزي كه غصه از دلا نميره
يه روز ميفهميم كه ديگه تكيديم شاخه خشكيده تو دست باديم!
پ.ن:اینو تو هر دو تا وبم گفتم!
خواستم مهر واژه هایت را بخرم،
ــ خدائیش خیلی گرانفروشی ــ
بیشتر از وجودم هم که چیزی نداشتم،
آنرا هم خواستم به تو بدهم که تازه دانستم
آدرس را اشتباه آمدم،
بازار خرید و فروش از آن سوی دیگر بود!!
پ.ن:اینو واسه یه دوست خوندم،با کمال خونسردی بم گفت :
خب میخواستی آدرسو اشتباه نری!
داستان من در آنروز که قدم به سرزمین کودکان کرمخوار گذاشتم به پایان رسید.دیوانگان دشت سگاز را دیدم که چگونه از آنفولانزا می میرند.زنانی که از تانیث برایشان فقط چشمهاشان باقی مانده بود و میراثشان کپرهایی بود از اجساد گداخته نخل.آنروز موجودیت را دیدم.چنگ زدم،خنج کشیدم و تنها نفرین کویر حاصلم شد چرا که سرزمین آنها بر ما کم حافظگان طالعی نحس دارد.
برای خود می ترسیدم از دانستن حضور آن و تنها کاری که کردم این بود.فراموشش کردم.همه اش را پالودم و منتظر ماندم تا در موعد مقرر افسوس بخورم که ای کاش خاک بودم و آنگاه بسوزم برای دنائت عمدی ام.
اما حالا چند شب است حافظه ام برگشته.عادی است.دوباره فراموش می کنم و منتظر می مانم.
یکم و لا غیر: بشاگرد منطقهاي است وسيع در عرضِ جغرافيايي ٢٦ درجه و ٤٥ دقيقه و طول جغرافياييِ فلان. محصور بينِاستانهاي هرمزگان و كرمان و سيستان و بلوچستان. آب و هواي گرم. تپهماهورهاي آبرفتي. پوششِ گياهيِ فقير. بيش از هشتاد هزار نفر جمعيت كه در اين منطقه پراكنده شدهاند. خرما و مغیلان ...
اين همهي چيزهاي علمياي است كه ميتوان در موردِ منطقهي بشاگرد نوشت. همين. به همين سردي و بيمزهگي. خيلي كه بخواهيد به آن رنگِ ادبي -بخوانيد مردمفريبي- بزنيد ميتوانيد يك غروب را در آن منطقه توصيف كنيد. گوي سوزانِ سرخ رنگ كه در انبانِ كوهها فرو ميشد، احساسي غريب را در من ميآكند... يا مثلا توصيفِ شقايقي نحيف كه در آن دشتِ تفته اشك به چشمِ نويسندهي بااحساس آورد...
اين شكلي نيستم. نه بلدم آنسان علمي بنويسم و نه اينسان ادبي. اگر بخواهم توصيف كنم، به جاي توصيفِ گل و بلبل، از آفتابهاي شروع ميكنم در روستاي جكدان؛ اولين تماسِ ما با مردمِ بشاگرد. آفتابهاي كه سرِ لولهي پلاستيكياش را با حرارتِ پريموس چنان تنگ كرده بودند كه آب قطره قطره از آن بيرون ميزد. براي پر كردنِ رادياتورِ پاترولِ كميتهي امداد مجبور شديم نيم ساعت بايستيم. مگر آبي كه به قاعدهي چُرِ بزغاله از لولهي تنگِ آفتابه بيرون ميشد، ميتوانست چاهِ ويلِ اتومبيل را سيرآب كند؟ (بيادبي شد؟ )
آن چیزی که در بشاگرد ديدم، نوشتني نبود، ديدني هم نبود. چيز ديگري بود. پارهاي از اين دنيا نبود كه بگويمت قلم از توصيفش قاصر است. بشاگرد قطعهاي ازدنياي ديگر است كه يله در زمين رها شده است. كسي كه همه چيز را ميداند و ميبيند، خواسته تا تكهاي از زمين را جورِ ديگري به ما نشان دهد. نه گمان بري كه پوششِ گياهياش را تغيير داده يا آسمانش را رنگ ديگري زده است. نه... او تكهاي از زمين را خالي كرده است. جوري كه هيچ پيرايهاي را برنتابد. خاليِ خالي. و همين خلا پاكي آن را تضمين كرده است. آدمهايي نحيف و لاغر اما دوستداشتني، كه آنسان بيچيزند كه فقط آدميتشان را ميبيني. كت و شلوار و مبايل و ساعت و اتومبيل و قرارِ قبلي و ميز و دورانِ گذار و از اين جنس مزخرفات، پارهاي اوقات به قدري دور و برِ ما را شلوغ ميكنند كه در آينه خودت را پيدا نميكني. خرت و پرتها گرداگردت را فرا ميگيرند و خودت هم ميروي لادستِ يكي از آنها. اما مردمانِ بشاگرد را هيچ پيرايهاي در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچهاي به قاعدهي ستر عورت و دستاري كوده نام، بر سر... عور در برابر نسيم. بدنِ لاغرشان را كه ميديدي، از گوشتِ تنت متنفر ميشدي. اگر گوشت نبود، سادهتر در معرضِ نسيم ميايستادي و نسيم ميتوانست همهي وجودت را در آغوش بگيرد. چنان سبك ميشدي كه نسيم بلندت ميكرد؛ آنسان كه برگي را. چه چيزِ ديگري ميتواني بنويسي زماني كه هيچ چيزِ ديگري نيست...
- صبح نه با طلوع خورشيد، كه با صداي اذانِ كپرنشينان آغاز ميشود. كنارِ هر كپري مردي را ميبيني، كوده به سر پيچيده كه ايستاده و دست بر گوش نهاده و اذان ميگويد. چشمها را ميمالي. كجا ايستادهايم؟ هزارهي سوم كو؟
جامعهاي كه چپها سالها پزش را به ما داده بودند و ما كه تا نوكِ بينيمان را به زحمت ميديديم، گمان ميكرديم عليآباد هم شهري شده است و آرام آرام يا بلند بلند حسرتش را ميخورديم. پارهاي توي تاريكي براي رسيدنِ به آن سينه ميزديم و عدهاي جلو دسته گريبان چاك ميداديم... در جامعهي سوسياليستي بر عهدهي هر كسي وظيفهاي است. پول نبايد تنها ملاكِ ارجمندي كار باشد. كار براي مردم، به اندازهي توان؛ استفاده از مردم، به اندازهي نياز... وه كه چه خيال باطلي... ديوارها فرو ريخت. فقر، فساد، بيماري، بيعدالتي، كاستهاي اجتماعي... فروپاشي را كه ديدند تهي بودنِ شعارها -آرمانها- را تا مغز استخوان احساس كردند. يكي نوميد شد و شروع كرد در موردِ خواهر و مادرِ هر چيز سخنراني ارائه كردن (همان اميدِ در عين ياس كه سالها مرامنامههاي حزبي در مغزش چپانده بودند.) ديگري نوميد شد، اما بازانديشي كرد و يكهو با خواهر و مادرش شد شهروندِ جامعهي كاپيتاليستيك جهاني! (همان سرمايهسالاري زالوصفتانه كه مرامنامههاي حزبي سالها مجيزش را گفته بودند.)
بشاگرد همان چيزي است كه سالها به ما پزش را داده بودند. البته ميدانِ سرخ ندارد. اين يكي نه ديوارهاي آهنين دارد، نه كا.گ.ب. نه از كاپيتال ماركس خبري هست، نه از منشورِ برادري، نه از قطعنامهي ١٩١٧. نه مدعاي كذبي دارد كه گوشِ فلك را پاره كند، نه ادعاي كاذبي كه خيال كند سقفِ فلك را ميشكافد.
در بشاگرد بلندترين چيزي كه ميبيني، يك مسجد است. مسجد خمينيشهر. بزرگترين ساختهي بشر در آن ناحيه. (مگر مسجد ساختهي انسان است؟ انسان ساختهي مسجد است...) تنها كتابي كه به راحتي پيدا ميكني، قرآن است و مفاتيح. (مكتوب ديگري هم ميخواهي؟) از ادعا خبري نيست. هيچ كس حرف نميزند. كار مجال نميدهد. انديشه خود را در زندگيِ ايشان جا انداخته است. اني اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنا و فرادا، ثم تتفكروا... پس با زندگيشان ميانديشند، با زندهگيشان حرف ميزنند. (مگر تعريفِ زندهگيِ روشنفكرانه چيزي جز اين است
او كه ميديد و ميبيند و خواهد ديد، غربال به دست آمده و سوا كرده است. غربال كرده است جنسِ انسان را؛ آنهايي از غربالِ او گذر كردهاند كه هيچ پيرايهاي به خود نبسته بودند. گزينشدهها آمدهاند و بشاگردي شدهاند. (حالا ميفهمم كه او كه غربال به دست خواهد آمد، چهگونه يارانش در دريايي از خون و عرق ، گزين خواهد كرد.)
اينجا نه پولي هست و نه ترفيعي، نه مقامي و نه انعامي، نه ميزي و نه مجيزي، نه تقديرنامچهاي هست و نه مداليونِ افتخاري. هر چه هست، عشق است. پس همه عاشقند و قيافهي عاشقها را دارند. نه مثلِ ما كه چهرهي معشوقكان را به خود گرفتهايم تا بيايند و نوازشمان كنند.
بعدالتحریر یکم:امیرخانی سال هفتادونه بشاگرد بود به گمانم

بعدالتحریردویم: کادوهای تولدم شاهکار بودن.اول یک پاکت اولترا لایت.بعدش یک جفت جوراب.یک خودنویس دیپلمات.یک گردنبند دلقکی . یک جفت جوراب دیگه.دوتا کتاب موراکامی ،نیم کیلو موز و آخر هم یک بسته حاوی پوشاک مخصوص پیشگیری از ایدز.
کچل ها رفیق های خوبی نیستند
کچل باش رفیق پیدا کن.
سرزمین شادی
آیا هیچوقت در سرزمین شادی بوده ای؟
جایی که همه همیشه خوشحالند،
جایی که همه درباره شادترین چیزها
شوخی میکنند و آواز میخوانند،
جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟
هیچ کس هیچ غمی ندارد،
و تا بخواهی لبخند و خنده است؟
من در سرزمین شادی بوده ام -
اگر بدانی چقدر کسل کننده است!
"عمو شل"
عمه اقدسم.سلولهای سفیدش روزی تصمیم گرفتند زیاد شوند و وقتی بر تصمیمشان پا فشاری کردند او را کشتند.
عمه اقدسم.روزی مردی از بمبئی دلش را ربود.مردی با اسپرمهای خسته.
عمه اقدسم.روزی خودش را خیس کرد از بس که نرونهایش مرده بود.
عمه اقدسم.روزی مردی ویولن زن دلش را ربود.توی خاکهای تفتدیده اهواز.
عمه اقدسم روزی پای گیلاس درست کرد.وای که فارنهایتش چه تنظیم بود.
عمه اقدسم .روزی اولین مکاشفه ام را کنارش را برپا کردم.چه کولری.وه بوی قاچ هندوانه.
1.عمه جانی داشتم که وقتی مُرد موهایش از شیمی درمانی ریخته بود.دیدار آخر گفت می بینی مهدی جان.دارم مثل دادشهایم کچل میشوم.خندید و من زار زدم در آغوشش.دوستش داشتم.
2.وودی آلن تو کتاب مرگ در میزند در نقش سقراط قبل از اعدام ظاهر می شه و دیالوگ زیر رو با سیمیاس رد و بدل می کنه:
سیمیاس:عاقل ترین فیلسوف ما رو باش.یه بزدل بی جربزه.لعنت به تو.
آلن(سقراط):بی جربزه باباته...من ترسو نیستم،البته قهرمانم نیستم...یه جایی اون وسط مسطام.
فک کنم همه ماها یه جایی اون وسط مسطاییم.
3.کنار صائبم که می نشینم خوب یاد می گیرم.ساکت می مانم که بگوید.حیف که گزیده گوست(حیف؟)(آخیش،روی دلم مونده بود این دو کلمه.روم نمیشد تو روش بگم)
4.
5.نوشتنم نمی آید.
بعدالتحریر یکم:آزاده هم قطار ریشه های نرگسم را ستور کاشته ام.غمهایم ،آب امیدمست که با چنگالهایم می پاشم پایش.دلبسته ام که ای کاش روزی فوران کند این مرطوب راکد تا نکند لجنزار شود.
مخلصت هم هستیم.شیرینی اش را به شما و آمیب های هم قطار می دهیم.هرچند بدنیا آمدنم تا آنجا که یادم است سخت نبود.حوای زیبا ترتیبش را داده بود می گویند.
بعدالتحریر دویم: فائقه راز گو حادثه ای از سرگذرانده.گویا سر حال است و سالم.خدا را شکر برای نوشتن این داستان.
کوئنتین تارانتینو (از نوابغ سینما) و رابرت رودریگوئز رفقاییند که معمولا باهم فیلم می سازند و در نهایت به اسم یکیشون تموم میشه.
از تارانتینو پرسیدند چرا فیلم می سازی؟
گفت تا تو سینمای خانگیه رابرت باهم تماشاش کنیم.
فکر نمی کنم بتونم توضیح بیشتری درباره ارتباطم با مهدی بدم!
" من و دریا "
خار غفلت مینشانی در ریاض دل چرا
می نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا
بحر ِ طوفان جوشی و پرواز ِ شوخی موج تست
مانده ای افسرده و لب خشک ، چون ساحل ، چرا
غربت دریای امکانت ، دو روزی بیش نیست
از وطن یکباره گشتی اینقدر غافل چرا
ابر ، اینجا میکند از کیسه دریا ، کَرَِم
ای توانگر بر نیاری حاجت سائل چرا
خط سیر آبی ندارد مسطر ِ موج ِسراب
بیدل!این دلبستگی بر نقش آب و گل چرا
دل.ن : ...چرا!

۱.باد تو کیل بیل- جلد دوم- رو به برادرش می کنه و میگه"هی بیل اون زنه لایق انتقامشه و ما هم لایق مرگمون و اگه ازم بپرسی بازم همینو می گم."باد این تسلیم شدن در برابر حقیقت رو بعد از نگهبانی تو یه سالن رقص لختی،خالی کردن چاه توالت اونجا و زندگی توی یه کابین زهوار در رفته وسط یه بیابون درندشت و مدام ودکای پترزبورگی آشغال بالا انداختن تو قوطی کنسرو لوبیا گیر آورده.شرایطش طوری بوده که حتی اجازه نداشته تنها دلخوشکنک زندگیش-کلاه کابوییش- رو سرش بذاره.زندگیش سرشار از رنج شده و تحقیر و این ها همه باعث شده حقیقت رو با دستای باز بپذیره والبته این رستگاری خاص در مورد باد موجب شده موفقترین درگیری رو با مامبای سیاه داشته باشه.
کاراکتر بادِ تارانتینو یه نمونه تمام عیار برای عبرت بشر خواب امروزه.کوئینتین مثل یه قدیس مجنون دستاش رو با درموندگی به سمت ما گرفته و می گه:توی لعنتی که منگی دیگه نباید منتظر یه معجزه یا بلا باشی تا خماری از سرت بپره.دیگه دوره پیامبرای عصا بدست و مو قهوه ای سراومده.بایستی خودت دنبال رنج روشنگرت بگردی.بمن هم هیچ ربطی نداره که این رنج روشنگر چی می تونه باشه.فقط نتیجش واسم مهمه.اینکه حقیقت اطرافت رو بفهمی ،جلوی گندکاریایی که قبلا کردی وایستی و همیشه صبر کنی و انتظار بکشی تا یکی بیاد و از این رنج آزادت کنه.و اونوقت رستگاریت رو فدای تمام پاکیهای محبوبت کنی.نه اینکه مثل بیل فقط افسوس بخوری که چرا ماشه رو کشیدی و عزیز دلت رو کشتی یا مثل کله مسی باشی،چیزی که مردم ما بهش تبدیل شدن.یه مرد داغون که خودش رو از یه برج هشتاد طبقه ول کرده پایین و همینطور که به زمین نزدیک می شه میگه:خب،خوبه،هنوز که اتفاقی نیافتاده .. هنوز که اتفاقی نیافتاده.. هنوز که اتفاقی نیافتاده..
۲.دارم فکر می کنم هنر برداشت آزاد عجب چیز چرندیه و البته وینگنشتاین عزیز چقدر پیچوندتش تا نکنه ما بفهمیم اسفلیاته و کارش سخت بشه.
۳.کوهن باهوش جمله معروفی داره با این مضمون که: وقتی داری برای یکساعت بعدت برنامه دقیق و موبه مو با در نظر گرفتن کوچکترین جزئیات تنظیم می کنی ،شیطان داره از خنده بنفش می شه.(لئوی ناطق-ص33)
۴.بزمچه های سودانی با دوست دخترشون می رقصن،اجاره خونه نمیدن،هرازگاهی تفریح سالم می کنن،درگیر مسائل مالیات بر درآمدشون نیستن و سه ماه یکبار پیک نیک میرن.در کل موجودات تکامل یافته تری به نظر می رسن.
۵.از من میشنوفین سیگار چیز بدیه.دندونارو زرد میکنه.
۶.یه دیوونه به من می گفت"سیگار ترک کردن که کاری نداره.کافیه دیگه سیگار نکشی."مرتیکه ابله.کشتمش.
۷.شماره بعدی هشته به گمونم.
۹.دنیا چقدر مزخرف شده.دیگه به خودم هم نمی تونم اعتماد کنم.گندش بزنن.
۸.از صائب محبوب دلم(و بالطبع عقلم) می خواهم در باب نفی اصالت رنج و لذت برایم کامنت نگذارد.
چند سالیست
منصفانه که می نگرم
خردتر از خود نمی بینم
کاش می شد برایش ذره ای وجه اشتراک قائل بود با
« نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خودم را نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ »
یا حداقل ادایش می بود
اما
باید پذیرفت که این یک
« حقیقت، نه مجاز است »
گرچه هنوز از نیک گشتن ناامید نیستم.
قبل التحریریکم و لاغیر: نگاه کنید دوستان.دو نوع نقد کلی داریم.اینرا عالم وآدم می دانند.حتی من سیگاری بارانی پوش. یکی اش سازنده است (البته کاری به تعریف و نمونه های آن در نمایشگاه مطبوعات امسال نداریم) و دیگری بالطبع مخرب.یکی اش خوب است (البته باز هم نمی گوییم هر فرد حقوقی سازنده ای نیز خوب است) و یکی اش بد.اخ است.ضرر دارد.جوش می آورد.از ریخت می اندازدمان باز هم بد فرم.اینها را هویجوری گفتم بدانید.ازش سوال می آید.
.به مثابه سرزمین حشر دیده است ، که نفس پیرمرد از گرما در آن می گیرد اما با لباسهایش پیش میرود.با کت و شلوار کتان سفید و پیرهن آسمانی،لباس مرسوم تدفین مردگان در آمریکای لاتین و اسپانیا. راه خانه روسا عوض شده اما خود خانه ظاهر همیشگی را دارد .کمی صبر لازم است تا پیرمرد دانشمندمان بفهمد که قراراست بزرگترین قیامت و دگرگونی زندگی اش را با آلت بینایی اش لمس کند.دروازه عقل و قاصد دل. بالا ترین حسی که علی (ع) از آن اینگونه یاد کرده.
و حال لحظه ایست که پیرمرد فراموشکار داستان ما عشق را در دنیای مردگان می تواند با تجسم جسمانی ببیند.دلگادینا(دلگادینا یعنی ظریف مثل ساقه گل).شاهدختی که در هنگامه معشوقگی خواستگارش مسموم می شود و می میرد.الهه معصومیت و عشق شعرای برازیلیا.ونوس آمریکای لاتین.اما دیدن فقط مرحله اول است.غول این بازی جداییست و سپس وصال و نهایتش اغنا.از دیدن به بعد رساله آموزش عشق ورزی مارکز شروع می شود.داستان مانند کلاس درسی می شود که قرار است عشق ورزی را با نمونه قرار دادن یک گربه لب گور برای این شاگرد باهوش اما کم حافظه شروع کند وتا انتها پیش ببرد.
(گفتم گربه لب گور و حال می بینید که چگونه داستان با مرگ درآمیخته.از همین گربه دماغو بگیر تا آن عکس بزرگ دست جمعی دفتر مجله که بالای تک تک مرده ها یک صلیب کشیده اند در حالیکه سردبیر اشاره می کند کار بی سلیقه ایست.)