داستان من در آنروز که قدم به سرزمین کودکان کرمخوار گذاشتم به پایان رسید.دیوانگان دشت سگاز را دیدم که چگونه از آنفولانزا می میرند.زنانی که از تانیث برایشان فقط چشمهاشان باقی مانده بود و میراثشان کپرهایی بود از اجساد گداخته نخل.آنروز موجودیت را دیدم.چنگ زدم،خنج کشیدم و تنها نفرین کویر حاصلم شد چرا که سرزمین آنها بر ما کم حافظگان طالعی نحس دارد.
برای خود می ترسیدم از دانستن حضور آن و تنها کاری که کردم این بود.فراموشش کردم.همه اش را پالودم و منتظر ماندم تا در موعد مقرر افسوس بخورم که ای کاش خاک بودم و آنگاه بسوزم برای دنائت عمدی ام.
اما حالا چند شب است حافظه ام برگشته.عادی است.دوباره فراموش می کنم و منتظر می مانم.
یکم و لا غیر: بشاگرد منطقهاي است وسيع در عرضِ جغرافيايي ٢٦ درجه و ٤٥ دقيقه و طول جغرافياييِ فلان. محصور بينِاستانهاي هرمزگان و كرمان و سيستان و بلوچستان. آب و هواي گرم. تپهماهورهاي آبرفتي. پوششِ گياهيِ فقير. بيش از هشتاد هزار نفر جمعيت كه در اين منطقه پراكنده شدهاند. خرما و مغیلان ...
اين همهي چيزهاي علمياي است كه ميتوان در موردِ منطقهي بشاگرد نوشت. همين. به همين سردي و بيمزهگي. خيلي كه بخواهيد به آن رنگِ ادبي -بخوانيد مردمفريبي- بزنيد ميتوانيد يك غروب را در آن منطقه توصيف كنيد. گوي سوزانِ سرخ رنگ كه در انبانِ كوهها فرو ميشد، احساسي غريب را در من ميآكند... يا مثلا توصيفِ شقايقي نحيف كه در آن دشتِ تفته اشك به چشمِ نويسندهي بااحساس آورد...
اين شكلي نيستم. نه بلدم آنسان علمي بنويسم و نه اينسان ادبي. اگر بخواهم توصيف كنم، به جاي توصيفِ گل و بلبل، از آفتابهاي شروع ميكنم در روستاي جكدان؛ اولين تماسِ ما با مردمِ بشاگرد. آفتابهاي كه سرِ لولهي پلاستيكياش را با حرارتِ پريموس چنان تنگ كرده بودند كه آب قطره قطره از آن بيرون ميزد. براي پر كردنِ رادياتورِ پاترولِ كميتهي امداد مجبور شديم نيم ساعت بايستيم. مگر آبي كه به قاعدهي چُرِ بزغاله از لولهي تنگِ آفتابه بيرون ميشد، ميتوانست چاهِ ويلِ اتومبيل را سيرآب كند؟ (بيادبي شد؟ )
آن چیزی که در بشاگرد ديدم، نوشتني نبود، ديدني هم نبود. چيز ديگري بود. پارهاي از اين دنيا نبود كه بگويمت قلم از توصيفش قاصر است. بشاگرد قطعهاي ازدنياي ديگر است كه يله در زمين رها شده است. كسي كه همه چيز را ميداند و ميبيند، خواسته تا تكهاي از زمين را جورِ ديگري به ما نشان دهد. نه گمان بري كه پوششِ گياهياش را تغيير داده يا آسمانش را رنگ ديگري زده است. نه... او تكهاي از زمين را خالي كرده است. جوري كه هيچ پيرايهاي را برنتابد. خاليِ خالي. و همين خلا پاكي آن را تضمين كرده است. آدمهايي نحيف و لاغر اما دوستداشتني، كه آنسان بيچيزند كه فقط آدميتشان را ميبيني. كت و شلوار و مبايل و ساعت و اتومبيل و قرارِ قبلي و ميز و دورانِ گذار و از اين جنس مزخرفات، پارهاي اوقات به قدري دور و برِ ما را شلوغ ميكنند كه در آينه خودت را پيدا نميكني. خرت و پرتها گرداگردت را فرا ميگيرند و خودت هم ميروي لادستِ يكي از آنها. اما مردمانِ بشاگرد را هيچ پيرايهاي در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچهاي به قاعدهي ستر عورت و دستاري كوده نام، بر سر... عور در برابر نسيم. بدنِ لاغرشان را كه ميديدي، از گوشتِ تنت متنفر ميشدي. اگر گوشت نبود، سادهتر در معرضِ نسيم ميايستادي و نسيم ميتوانست همهي وجودت را در آغوش بگيرد. چنان سبك ميشدي كه نسيم بلندت ميكرد؛ آنسان كه برگي را. چه چيزِ ديگري ميتواني بنويسي زماني كه هيچ چيزِ ديگري نيست...
- صبح نه با طلوع خورشيد، كه با صداي اذانِ كپرنشينان آغاز ميشود. كنارِ هر كپري مردي را ميبيني، كوده به سر پيچيده كه ايستاده و دست بر گوش نهاده و اذان ميگويد. چشمها را ميمالي. كجا ايستادهايم؟ هزارهي سوم كو؟
جامعهاي كه چپها سالها پزش را به ما داده بودند و ما كه تا نوكِ بينيمان را به زحمت ميديديم، گمان ميكرديم عليآباد هم شهري شده است و آرام آرام يا بلند بلند حسرتش را ميخورديم. پارهاي توي تاريكي براي رسيدنِ به آن سينه ميزديم و عدهاي جلو دسته گريبان چاك ميداديم... در جامعهي سوسياليستي بر عهدهي هر كسي وظيفهاي است. پول نبايد تنها ملاكِ ارجمندي كار باشد. كار براي مردم، به اندازهي توان؛ استفاده از مردم، به اندازهي نياز... وه كه چه خيال باطلي... ديوارها فرو ريخت. فقر، فساد، بيماري، بيعدالتي، كاستهاي اجتماعي... فروپاشي را كه ديدند تهي بودنِ شعارها -آرمانها- را تا مغز استخوان احساس كردند. يكي نوميد شد و شروع كرد در موردِ خواهر و مادرِ هر چيز سخنراني ارائه كردن (همان اميدِ در عين ياس كه سالها مرامنامههاي حزبي در مغزش چپانده بودند.) ديگري نوميد شد، اما بازانديشي كرد و يكهو با خواهر و مادرش شد شهروندِ جامعهي كاپيتاليستيك جهاني! (همان سرمايهسالاري زالوصفتانه كه مرامنامههاي حزبي سالها مجيزش را گفته بودند.)
بشاگرد همان چيزي است كه سالها به ما پزش را داده بودند. البته ميدانِ سرخ ندارد. اين يكي نه ديوارهاي آهنين دارد، نه كا.گ.ب. نه از كاپيتال ماركس خبري هست، نه از منشورِ برادري، نه از قطعنامهي ١٩١٧. نه مدعاي كذبي دارد كه گوشِ فلك را پاره كند، نه ادعاي كاذبي كه خيال كند سقفِ فلك را ميشكافد.
در بشاگرد بلندترين چيزي كه ميبيني، يك مسجد است. مسجد خمينيشهر. بزرگترين ساختهي بشر در آن ناحيه. (مگر مسجد ساختهي انسان است؟ انسان ساختهي مسجد است...) تنها كتابي كه به راحتي پيدا ميكني، قرآن است و مفاتيح. (مكتوب ديگري هم ميخواهي؟) از ادعا خبري نيست. هيچ كس حرف نميزند. كار مجال نميدهد. انديشه خود را در زندگيِ ايشان جا انداخته است. اني اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنا و فرادا، ثم تتفكروا... پس با زندگيشان ميانديشند، با زندهگيشان حرف ميزنند. (مگر تعريفِ زندهگيِ روشنفكرانه چيزي جز اين است
او كه ميديد و ميبيند و خواهد ديد، غربال به دست آمده و سوا كرده است. غربال كرده است جنسِ انسان را؛ آنهايي از غربالِ او گذر كردهاند كه هيچ پيرايهاي به خود نبسته بودند. گزينشدهها آمدهاند و بشاگردي شدهاند. (حالا ميفهمم كه او كه غربال به دست خواهد آمد، چهگونه يارانش در دريايي از خون و عرق ، گزين خواهد كرد.)
اينجا نه پولي هست و نه ترفيعي، نه مقامي و نه انعامي، نه ميزي و نه مجيزي، نه تقديرنامچهاي هست و نه مداليونِ افتخاري. هر چه هست، عشق است. پس همه عاشقند و قيافهي عاشقها را دارند. نه مثلِ ما كه چهرهي معشوقكان را به خود گرفتهايم تا بيايند و نوازشمان كنند.
بعدالتحریر یکم:امیرخانی سال هفتادونه بشاگرد بود به گمانم

بعدالتحریردویم: کادوهای تولدم شاهکار بودن.اول یک پاکت اولترا لایت.بعدش یک جفت جوراب.یک خودنویس دیپلمات.یک گردنبند دلقکی . یک جفت جوراب دیگه.دوتا کتاب موراکامی ،نیم کیلو موز و آخر هم یک بسته حاوی پوشاک مخصوص پیشگیری از ایدز.
کچل ها رفیق های خوبی نیستند
کچل باش رفیق پیدا کن.
سرزمین شادی
آیا هیچوقت در سرزمین شادی بوده ای؟
جایی که همه همیشه خوشحالند،
جایی که همه درباره شادترین چیزها
شوخی میکنند و آواز میخوانند،
جایی که همه چیز محشر است و هیچ خیالی نیست؟
هیچ کس هیچ غمی ندارد،
و تا بخواهی لبخند و خنده است؟
من در سرزمین شادی بوده ام -
اگر بدانی چقدر کسل کننده است!
"عمو شل"
عمه اقدسم.سلولهای سفیدش روزی تصمیم گرفتند زیاد شوند و وقتی بر تصمیمشان پا فشاری کردند او را کشتند.
عمه اقدسم.روزی مردی از بمبئی دلش را ربود.مردی با اسپرمهای خسته.
عمه اقدسم.روزی خودش را خیس کرد از بس که نرونهایش مرده بود.
عمه اقدسم.روزی مردی ویولن زن دلش را ربود.توی خاکهای تفتدیده اهواز.
عمه اقدسم روزی پای گیلاس درست کرد.وای که فارنهایتش چه تنظیم بود.
عمه اقدسم .روزی اولین مکاشفه ام را کنارش را برپا کردم.چه کولری.وه بوی قاچ هندوانه.
1.عمه جانی داشتم که وقتی مُرد موهایش از شیمی درمانی ریخته بود.دیدار آخر گفت می بینی مهدی جان.دارم مثل دادشهایم کچل میشوم.خندید و من زار زدم در آغوشش.دوستش داشتم.
2.وودی آلن تو کتاب مرگ در میزند در نقش سقراط قبل از اعدام ظاهر می شه و دیالوگ زیر رو با سیمیاس رد و بدل می کنه:
سیمیاس:عاقل ترین فیلسوف ما رو باش.یه بزدل بی جربزه.لعنت به تو.
آلن(سقراط):بی جربزه باباته...من ترسو نیستم،البته قهرمانم نیستم...یه جایی اون وسط مسطام.
فک کنم همه ماها یه جایی اون وسط مسطاییم.
3.کنار صائبم که می نشینم خوب یاد می گیرم.ساکت می مانم که بگوید.حیف که گزیده گوست(حیف؟)(آخیش،روی دلم مونده بود این دو کلمه.روم نمیشد تو روش بگم)
4.
5.نوشتنم نمی آید.
بعدالتحریر یکم:آزاده هم قطار ریشه های نرگسم را ستور کاشته ام.غمهایم ،آب امیدمست که با چنگالهایم می پاشم پایش.دلبسته ام که ای کاش روزی فوران کند این مرطوب راکد تا نکند لجنزار شود.
مخلصت هم هستیم.شیرینی اش را به شما و آمیب های هم قطار می دهیم.هرچند بدنیا آمدنم تا آنجا که یادم است سخت نبود.حوای زیبا ترتیبش را داده بود می گویند.
بعدالتحریر دویم: فائقه راز گو حادثه ای از سرگذرانده.گویا سر حال است و سالم.خدا را شکر برای نوشتن این داستان.
کوئنتین تارانتینو (از نوابغ سینما) و رابرت رودریگوئز رفقاییند که معمولا باهم فیلم می سازند و در نهایت به اسم یکیشون تموم میشه.
از تارانتینو پرسیدند چرا فیلم می سازی؟
گفت تا تو سینمای خانگیه رابرت باهم تماشاش کنیم.
فکر نمی کنم بتونم توضیح بیشتری درباره ارتباطم با مهدی بدم!
" من و دریا "
خار غفلت مینشانی در ریاض دل چرا
می نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا
بحر ِ طوفان جوشی و پرواز ِ شوخی موج تست
مانده ای افسرده و لب خشک ، چون ساحل ، چرا
غربت دریای امکانت ، دو روزی بیش نیست
از وطن یکباره گشتی اینقدر غافل چرا
ابر ، اینجا میکند از کیسه دریا ، کَرَِم
ای توانگر بر نیاری حاجت سائل چرا
خط سیر آبی ندارد مسطر ِ موج ِسراب
بیدل!این دلبستگی بر نقش آب و گل چرا
دل.ن : ...چرا!

۱.باد تو کیل بیل- جلد دوم- رو به برادرش می کنه و میگه"هی بیل اون زنه لایق انتقامشه و ما هم لایق مرگمون و اگه ازم بپرسی بازم همینو می گم."باد این تسلیم شدن در برابر حقیقت رو بعد از نگهبانی تو یه سالن رقص لختی،خالی کردن چاه توالت اونجا و زندگی توی یه کابین زهوار در رفته وسط یه بیابون درندشت و مدام ودکای پترزبورگی آشغال بالا انداختن تو قوطی کنسرو لوبیا گیر آورده.شرایطش طوری بوده که حتی اجازه نداشته تنها دلخوشکنک زندگیش-کلاه کابوییش- رو سرش بذاره.زندگیش سرشار از رنج شده و تحقیر و این ها همه باعث شده حقیقت رو با دستای باز بپذیره والبته این رستگاری خاص در مورد باد موجب شده موفقترین درگیری رو با مامبای سیاه داشته باشه.
کاراکتر بادِ تارانتینو یه نمونه تمام عیار برای عبرت بشر خواب امروزه.کوئینتین مثل یه قدیس مجنون دستاش رو با درموندگی به سمت ما گرفته و می گه:توی لعنتی که منگی دیگه نباید منتظر یه معجزه یا بلا باشی تا خماری از سرت بپره.دیگه دوره پیامبرای عصا بدست و مو قهوه ای سراومده.بایستی خودت دنبال رنج روشنگرت بگردی.بمن هم هیچ ربطی نداره که این رنج روشنگر چی می تونه باشه.فقط نتیجش واسم مهمه.اینکه حقیقت اطرافت رو بفهمی ،جلوی گندکاریایی که قبلا کردی وایستی و همیشه صبر کنی و انتظار بکشی تا یکی بیاد و از این رنج آزادت کنه.و اونوقت رستگاریت رو فدای تمام پاکیهای محبوبت کنی.نه اینکه مثل بیل فقط افسوس بخوری که چرا ماشه رو کشیدی و عزیز دلت رو کشتی یا مثل کله مسی باشی،چیزی که مردم ما بهش تبدیل شدن.یه مرد داغون که خودش رو از یه برج هشتاد طبقه ول کرده پایین و همینطور که به زمین نزدیک می شه میگه:خب،خوبه،هنوز که اتفاقی نیافتاده .. هنوز که اتفاقی نیافتاده.. هنوز که اتفاقی نیافتاده..
۲.دارم فکر می کنم هنر برداشت آزاد عجب چیز چرندیه و البته وینگنشتاین عزیز چقدر پیچوندتش تا نکنه ما بفهمیم اسفلیاته و کارش سخت بشه.
۳.کوهن باهوش جمله معروفی داره با این مضمون که: وقتی داری برای یکساعت بعدت برنامه دقیق و موبه مو با در نظر گرفتن کوچکترین جزئیات تنظیم می کنی ،شیطان داره از خنده بنفش می شه.(لئوی ناطق-ص33)
۴.بزمچه های سودانی با دوست دخترشون می رقصن،اجاره خونه نمیدن،هرازگاهی تفریح سالم می کنن،درگیر مسائل مالیات بر درآمدشون نیستن و سه ماه یکبار پیک نیک میرن.در کل موجودات تکامل یافته تری به نظر می رسن.
۵.از من میشنوفین سیگار چیز بدیه.دندونارو زرد میکنه.
۶.یه دیوونه به من می گفت"سیگار ترک کردن که کاری نداره.کافیه دیگه سیگار نکشی."مرتیکه ابله.کشتمش.
۷.شماره بعدی هشته به گمونم.
۹.دنیا چقدر مزخرف شده.دیگه به خودم هم نمی تونم اعتماد کنم.گندش بزنن.
۸.از صائب محبوب دلم(و بالطبع عقلم) می خواهم در باب نفی اصالت رنج و لذت برایم کامنت نگذارد.
چند سالیست
منصفانه که می نگرم
خردتر از خود نمی بینم
کاش می شد برایش ذره ای وجه اشتراک قائل بود با
« نه چندان بزرگم که کوچک بیابم خودم را نه آنقدر کوچک که خود را بزرگ »
یا حداقل ادایش می بود
اما
باید پذیرفت که این یک
« حقیقت، نه مجاز است »
گرچه هنوز از نیک گشتن ناامید نیستم.
قبل التحریریکم و لاغیر: نگاه کنید دوستان.دو نوع نقد کلی داریم.اینرا عالم وآدم می دانند.حتی من سیگاری بارانی پوش. یکی اش سازنده است (البته کاری به تعریف و نمونه های آن در نمایشگاه مطبوعات امسال نداریم) و دیگری بالطبع مخرب.یکی اش خوب است (البته باز هم نمی گوییم هر فرد حقوقی سازنده ای نیز خوب است) و یکی اش بد.اخ است.ضرر دارد.جوش می آورد.از ریخت می اندازدمان باز هم بد فرم.اینها را هویجوری گفتم بدانید.ازش سوال می آید.
.به مثابه سرزمین حشر دیده است ، که نفس پیرمرد از گرما در آن می گیرد اما با لباسهایش پیش میرود.با کت و شلوار کتان سفید و پیرهن آسمانی،لباس مرسوم تدفین مردگان در آمریکای لاتین و اسپانیا. راه خانه روسا عوض شده اما خود خانه ظاهر همیشگی را دارد .کمی صبر لازم است تا پیرمرد دانشمندمان بفهمد که قراراست بزرگترین قیامت و دگرگونی زندگی اش را با آلت بینایی اش لمس کند.دروازه عقل و قاصد دل. بالا ترین حسی که علی (ع) از آن اینگونه یاد کرده.
و حال لحظه ایست که پیرمرد فراموشکار داستان ما عشق را در دنیای مردگان می تواند با تجسم جسمانی ببیند.دلگادینا(دلگادینا یعنی ظریف مثل ساقه گل).شاهدختی که در هنگامه معشوقگی خواستگارش مسموم می شود و می میرد.الهه معصومیت و عشق شعرای برازیلیا.ونوس آمریکای لاتین.اما دیدن فقط مرحله اول است.غول این بازی جداییست و سپس وصال و نهایتش اغنا.از دیدن به بعد رساله آموزش عشق ورزی مارکز شروع می شود.داستان مانند کلاس درسی می شود که قرار است عشق ورزی را با نمونه قرار دادن یک گربه لب گور برای این شاگرد باهوش اما کم حافظه شروع کند وتا انتها پیش ببرد.
(گفتم گربه لب گور و حال می بینید که چگونه داستان با مرگ درآمیخته.از همین گربه دماغو بگیر تا آن عکس بزرگ دست جمعی دفتر مجله که بالای تک تک مرده ها یک صلیب کشیده اند در حالیکه سردبیر اشاره می کند کار بی سلیقه ایست.)
عاشقی را شروع می کند.افکارش را به عشق می آویزد و حاصلش نوشته هایی می شود که تا پیش از آن خوانندگانش مرده بودند. خانه اش نو نوار می شود.محبوب عام می شود و سرانجم بدلیل خیانت روزگار گذشته اش در عشق به دختری دیگر به نام خیمنا ، باید تاوان جدایی پس دهد.که آن هم با مرگ در آمیخته.مرگ کثیف مرد بانکدار.زجر را در دوران جدایی با خاطرات فاحشه های دوران جوانیش تجربه می کند و آنگاه ناگهان دختر را باز میابد و هنگامی که نزدیک است خود را با بوسه های پی در پی اش بر پوست کمر قهوه ای و مرطوب دخترک خفه کند در زیر باران بی موقع اسکله برزیلی (احتمالا شهر ساحلی کارتاهنا محبوب گابو)غسل داده می شود. و پس از آنست که از عشق غنی می شود .در حالی که "قلبش آسوده و در امان ،محکوم بود در یکی از روزهای پس از صد سالگی اش ،در احتضاری شیرین ،مالامال از عشق بمیرد."
بعدالتحریر یکم: کتابتان را بدون سیگار و با دقت تورق کردم مبادا قصور کرده باشم در امانت.تشکر.
بعدالتحریر دیم: همینجور که با دود سیگار معلقم توی آب اکواریوم ور می روم فکر می کنم راستی چرا من همه اش دارم به یوم میکنم؟نه جدی چرا؟
بعدالتحریر سیم: اول کتاب گابوی سوسیانتمان یک جمله از یاسوناری کاواباتا آورده.کلی تحقیق کردم فهمیدم چیه.بهتان نمی گویم بمانید در کفش.
بعدالتحریررابعم: از لطف و جسارت سه نقطه گذار نغزپرورمان، سی پزو برای کرم ضد جوش آمیبهای آکواریوم مخصوص جوشهای آمیبهای آکواریومی سلفیدم.
بعدالتحریرخامسم: عنوان یادداشت فیلمیست از وونگ کار وایُ کارگردان کره ای در ستایش عشق.همین.
جوابیه انتقاد منان گرام:
هم قطار عزیز ،منان،من اینطور تخیل کرده ام که نبشتن وبلاگ راهیست برای انتشار حرفهای دلی،دغدغه های ترسناک هزار توی مخ و نه به رخ کشیدن هنر نوشتاری فردی که نه تو ازآن آگاهی و نه خودم. من ساده ترین زبانم را تو این مایکروسافت آفیس ورد لعنتی حک می کنم و حاضرم شرط ببندم که تک تک تکه کلامهایم را در محاوره ام با دیگر آمیب ها شنیده ای.جملاتم از ساده ترین لغات شکل گرفته اند و سرانجام معنا را لااقل در ظاهر، به سهل ترین شکل ممکن در اختیار می گذارند و البته می پذیرم که هنگام نگارش ، مخاطب خود را مخلوقی بدون مخچه وسلول خاکستری تصور نکرده ام ،من برای حل کنندگان می نویسم و اینگونه هسته نقد تو را نفی می کنم و البته رهایی که نپذیری.
حال می پردازیم به ترکیب شاهکار "حرفای آسون".این را همراه با کشیدن سیگار برایت تایپ میکنم خوش سیما. می خواهم بدانم چرا شما گمان کرده ای فرسودگی من بر سر سبکی برای زندگی حرفیست" آسون"؟ یا آنکه روزنوشت رولور خالی را که در باره مردان بالا دست جامعه عزیز است و اینکه چگونه برای نسلها راه را انتخاب کرده اند بی آنکه..(یادت باشد که در آن نوشتار نه به تاریخ سیاه فئودالیسم اشاره کردم و نه به حماسه های عجیب و پوشالی کاپیتالیسم و نه حتی به فیلم به نام پدر خرد شده بلکه با ساده ترین زبان مقدور روایت دیدارم را از دبیر ادبیات مرحوم کردم) مو ضوعی سهل انگاشته ای عزیز برادر؟این یکی خداییش اعصابم را متلاشی می کند هم قطار.جمله ات یک نخ عقابی خرج دارد و نه مثقالی بیشتر. اما باز هم حوصله بخرج می دهم و دوتا حدس گرانبها برایت تایپ می کنم با یک دفترچه راهنما تنگش:
یکم: یا شما با یکی از آسانسور های کوبریک ،از ژوپیتر آمده ای یک سر به ما بزنی چاق سلامتی کنی که در اینصورت تنها بحثی که با جنابعالی دارم در مورد نحوه کاشت سیفیجات، بخصوص هویج در قطبین مریخ است ، که گمان می کنم موضوع مهمی باشد آنجا.
دیم: یا آنکه دغدغه های ذکر شده بنده، برای شما موجود نبوده ،در اینصورت شما هم می توانید دغدغه مهم و مبهم خود را در آکواریوم به دید عموم برسانید نه آنکه دغدغه من سیگاری و افسرده را پوره دیب دمینی کنید و با ملاقه" آسون" بر سرم بکوبید.
سه شنبه باز هم داشتم به سیگارم پک می زدم(من یکی از شانسهای طلایی سرطان حنجره ام بخدا ،باکتریهای سفیدم حسابی مباهات میکنند بهم)و بالطبع دوباره چشمم افتاد به یکی از خرده کاغذهای معرف حضور.سیگار عزیز را در خاکستردان رها کرد م و گفتم،خوب رفیق(بکسر را) این یکی را هم بچسبان تنگ قبلی(از این تنگش زدن خوشم آمده، توتان آمون استعمالش میکرده گویا)
چقدر احمقم هنگامی که کوکا را بالا می کشم،وینستن را با زیپویم آتش می کنم و همشهری جوان ورق می زنم و بی مغزی خود را برخ می کشم هنگامی که بهترین خبرهایم از نجف زاده است و دارودسته اش در حالیکه اسنیکرز می مکم.
ادعا دارم مجنونم و با آلفا صد سونی ام قابهای دیوانه وار ثبت می کنم (سونی آلفا صد، نه زنیت چهارصد )و شک ندارم متنی را که در قنداق شب و تنبان احساس می نگارم با استدلر است.
دیوانگی نیست نهج البلاغه را با کاغذ آرژانتینی لنباندن؟(کاغذ آرژانتینی، نه پوست آهوان خرامان در بیشه های جبل سوالان ترابلس)و البته با پژوت فرانسه به سوی بهترین عملها گازاندن در حالیکه برشت را فیلسوف آرمانی حرکت و نمایش می دانم.
به باران نگاه می کنم و به یاد ابداعاتالبدایع فاکنر می افتم (و البته گاهی کوهن برای لودگی) در حین آنکه بینمان گلاس بخارگرفته ونتوری جرمن هاست و اسپرسو می نوشم مهیا گشته در تفال و نمی فهمم که ملعبه ام.
چرا همه اش را می فهمم،تا ماتحتم می فهمد،حاضرم قسم بخورم.اما تنها کاری که می توانم بکنم آنستکه آرزو کنم روزی جای ثعلب خامه ای آیس سق نزنم،چرا که دیگر حرمت آقاجان اسکلت شده را نمی توان شکست.(نمی توان؟)
بعدالتحریر یکم: دغدغه من تک یاخته ای این بالایی ها نیست که می خوانید، اما چه کنم که حسابی روی مخ می روند الحاقیات ملزوم و مستهجن.نمی شود که یک برگ انگور وردارم بندازم روی عورت مبارک و بزنم توی کوه.آنوقت باید کله کچلم را با سنگ خارا شیو کنم و افترش هم عصاره کندر بمالم و خوانسار عزلت گرفته با چخماق دود کنم . اگر هم عرق بیدمشکی توی بساطم بود بزنم تنگ خاکشیر و بیندازم بالا پیک را.
بعدالتحریر دیم: داوود صمدی جان دل ،گویا سخنرانیی دارد در داد و بیداد بر سر این وسایط جدیده.گیرش بیاورم ،طبق قواعد کلی گوشش می دهم با آی پادم...
بعدالتحریر سیم: آزاده ی هم قطار ،آن نوشته قبلی راه کار(راهکار؟) نداشت(نمی خواست داشته باشد) و جواب هیچ را مرحمت نمی کرد.نکته اش در مرد نارنجی پوش است و ذغالهای عنابی رنگش.
بعدالتحریر رابعم: لطف می کنید کامنت می گذارید از این سه نقطه استعمال نکنید.آلرژی دارم بهش بد فرم ،پروتو پلاسمم جوش می زند از ریخت می افتم.
بعدالتحریر خامسم:از دوستان آبزی تقاضا دارم اگر تعمیرکار آکواریوم می شناسند ، بفرستندش اینجا حباب ساز ما را انگولک کند. هم قطاران از دود سیگار ما شاکی اند اساسی.
بعدالتحریرششم: شعری خواندم از دوستم قند عسلکم، سینای تنها ، برایتان نقل به قول می کنم:
بزنم آنچه نبايست کنم
آنقدر مست که اندوه جهانم برود
استکان روي لبم باشد و جانم برود
ساقيا در بدنم نيست توان جام بده
گور باباي غم هر دو جهان جام بده
برود هر که دلش خواست شکايت بکند
شهر بايد به من الکلي عادت بکند
دوشنبه همینطور که داشتم به سیگارم پک می زدم ،نگاهم به یکی از نوشته های قدیمی ام افتاد.مربوط به یه دوران سگی از عمر کوتاه وبی اندیشم بود.مربوط به یه دوست قدیمی که حالا به خاطر درگیری با جهازهاضمه اش داره با دوستان زیرزمینمون چاق سلامتی می کنه.گفتم برای شروع توی این آکواریوم پر از آمیب( که البته فکر کنم حباب ساز اکسیژنش هم خراب شده چون دود سیگارم بالا نمی ره) چیز جالبیه.هر چند طبق قواعد کلیی که می شناسم نباید مفرح ذات اقدسیتون باشه اما فی الواقع تو جیبای سوراخ بارونی ام هم بجز این، فقط چنتا پاکت خالی وینستن هست و یه فندک بدون گاز...
حدود یک ماه پیش به خانه دوست مجرد چهل و دوساله ام رفتم.تمام عمرش رو (لااقل از زمان بلوغ) وقف جدال با گدار و بونوئل و تارکوفسکی کرده بود و همه تجربه های نوشتاری سارتر،ژید،بینسوف و گابو رو از سرگذرانده بود(برای نمونه ای از علایقش) و حالا در گوشه ای از خانه اش به تنهایی چای می نوشید و"کوری" ساراماگو رو تورق می کرد.
خودم رو به اونجا دعوت کرده بودم تا بعد از سه سال،ادای احترامی دوباره به روحش کرده باشم...هرچند که جسمش پیر شده بود و دیگر چشمهاش اجازه نمی داد بفهمی غمگینه یا افسرده.
تصمیم داشتم بگذارم او صحبت رو شروع کنه، اما توی اتاق (اطاق؟) قهوه ای و کم نورش سکوت و دود سیگارهای ارزون قیمتش رو انتخاب کرده بود.پس براش تکه هایی از "دون کامیلو" رو خوندم و از آخرین رویای مارتی(اسکورسیسی عزیز)تعریف کردم و اون همچنان چای سیاه رنگش رو سر می کشید و گاهی هم روی دوشامبر قدیمی اش می ریخت و البته در نفس کشیدنهاش آمرانه تر عمل می کرد ،بدون هیچ تغییری از مجذوب شدن.
سرانجام پرسیدم که برای نوروز چه می کند. سیگار رو میون خاکستردان و لبهاش نگه داشت و خیره شد.ادامه دادم که سبزه هایت کجاست رفیق؟ و آن حافظ جلد چرمی سفره های هفت سینت.سیگار را در استکان نیمه پر رها کرد و آنوقت بود که چشمهایش براق شد و لرزان...
تمام راه برگشت را در خانه او بودم. افکارم آنجا بود، پیش دوستی فهیم و تحصیل کرده که داشت برایم از یاقوت هندیی می گفت که دیگر نمی تواند در املتهایش بیاندازد ، چرا که وقتی در صبح چهل سالگی اش بیدار شده بود دیگر توان خریدن تنباکوی ایرانی را هم نداشت وافسوس می خورد که ای کاش دستگاه ویدیویش را گرانتر می فروخت تا حالا سطل آهنی برنجش خالی نباشد و البته حاضرم قسم بخورم که گرانترین خوشگذرانیش خریدن یک وی سی دی چینی بود....
بعدالتحریر یکم:می دانید چی ترسناک است اینکه چهل سالگی ما نسل سومی ها در بیست سالگی امان قابل تجربه است و بدتر آنکه هیچ سودی هم ندارد ، این یک لو کومتیو است با مردی نارنجی پوش و چاق که در آتشدان آن ذغال های عنابی رنگ می ریزد و می خندد چرا که نا ابد زنده می ماند...
بعدالتحریر دویم:طبق هماهنگی های که بین ما آمیب های منورالفکر شده است قرار شد کسی نفهمد کدام مغز پروتوپلاسمی این پست ها را به یوم می کند اما در این مورد خاص من از توجهی که به این موجود تک یاخته ای مبذول داشتید و ورودم را به آکواریم تبریک گفتید، خاضعانه تشکر می کنم و با پاهای کاذبم دستانتان را می فشارم...
اعتراف یک آمیب بیخطر :
فضایمان که یکی شد...
-غریبه نیستید-
ترسیدم خودم را گم کنم...!