چند سالیه
محرم که میشه
آدم غمش می گیره !
احساسم آنقدر غلیظست
که هیچ حالِ طول و تفصیل عاشقانه ندارم.
فقط دوست دارم اعجاز ِ احساس را در صداقت واژه ببینید:
" دوستت دارم "
دل.ن:اینو واسه بابام خوندم ، گفت:
اینی که میباره برف نیست ، احساس خداست!
پ.ن:اولین برف زمستون هم اینجا بارید.

اول:باب دیلن،این موسیقی دان اثیری را همیشه در خاطرم نگاه می دارم.فولک نوازیهای صادقانه اش همیشه در ذهنم خواهد ماند این خائن دوست داشتنی به فولکلور و استاد زنده راک اندرول که در تمام ترانه های اعتراضش عشقی والا به عروج بر پوسته قلب به یادگار می گذارد.او را یهودا نمی دانم چرا که از سوختن پرواز در آغوش خورشید درونش، نترسید و به تنها چیزی که خیانت کرد قفس گذار بود.
هنگامی که فری ویلینگ را منتشر کرد با عکس روی جلد آلبومش نشان داد که عشق او به سوز،دخترک ایتالیایی تبار محبوبش،چگونه او را بر آشفته و پس از جدایی راکد نماند و سالها بعد تنها استاد زنده موسیقی و فرزند خلف باخ و شومان را لقب لایق خود ساخت.
دویم: حالا که باب رو پیدا کردم دیگه تنها سیگار دود نمی کنم.این لحظه هام رو شریک می کنم با پاره های روح اون و گمانم می گه تا به اصالت جزغالگی نرسیدم ،بهترین شرکا خواهیم موند.
سیم: این آخرین پست من بود.این جا نوشتن برای سه ماه وبلاگی بد نبود.اما از اونجایی که من یک اومانیست بالفطره هستم و توش نفعی برای سلولهای خاکستریم ندیدم تصمیم گرفتم بقچم رو بندازم روی کولم و با آمیبای هم قطار خدافظی کنم، دنبال یه آکواریوم اکازیونتر بگردم و البته نه از جنس وبلاگی.فعلا هم می شم یه ولگرد سیگاری پروتوپلاسمی.شاید یه روزایی بیام دم سلولتون و چاق سلامتی کنم.بهر حال ممنون همه نعره های این جمع محدود.نوشته هام لایقشون نبود.
رابعم: این(+)هم یه پیشکش خدافظی.مدیون نوید غضنفری محبوبم هستم بابتش.
خامسم:خدافظی.
"هیاهوی بی حاصل"
نمي دونم ،
به خدا نمي دونم و نمي تونم بفهمم كه اين آدميزاد داره چه ميكنه!!!
نمي دونم چي ميخواد و داره دنبال چي ميگرده!!!
نمي فهمم به چي دل خوش كرده و آخر اين شب سياهش داره چي ميبينه كه فكر ميكنه به اين همه روشني ميازه!!!
واقعا اينقدر هجوم خواهشهاي درون ما سنگينه كه راه همه چيز رو بسته و هيچ چيز ، حتي خودمون رو هم نمي بينيم؟!!!
اصلا كي به ما اين حق رو داده كه هر كاري ميخوايم ميتونيم با خودمون بكنيم!
اصلا ما به چه اجازه اي خودمون رو از دنياي نشاط و شادي دور ميكنيم و بدست هيولاي افكار وهم آلود ميسپاريم؟!!!
آدم اگه به يه نعمتي ميرسه با لياقت خودشه... اگرم نعمتي رو از دست ميده بازم لياقت خودشه...
دور و برمون نعمت داره فرياد ميزنه كه هستم ...
پس چرا باز ما؟! ... اين داد شكايت مال كيه ، از چيه؟
يكي مارو خوب شناخت كه گفت:كريم و كوريم و گنگيم ... چون روشن فكر نميكنيم!
چرا حتي وقتي هم كه ميفهميم باز هم نمي خوايم بفهميم؟!!!
واقعا بايد اين اسب چموش اينقدر مارو بتازونه و بتازونه و به هر كجا كه ميخواد ببره و هر چي كه ميخواد از ما بسازه تا آخر خودش آروم شه؟!!! ... واقعا اينطوره؟!!!
مگه اين درستيها و اميدها و شاعرانگيها و دوست داشتنها و غرق زيباترين لذتها بودن براي غيرماست؟!!!
اينها همه درون ماست!
رجوع كنيم به ته تهمون ، به تمام احساسمون، اگه اينها رو حس نمكنيم ، اگر آروم نيستيم ... كه وااسفا...!
راستش گاهي حكايت ما حكايت اون كرم لاشه ايه كه وقتي از روي يه لاشه گنديده ميگيرنشو ميذارنش تو يه باغ پر گل و سنبل دوباره برميگرده همون جاي اولش ... خلايق هر چه لايق!
اين توهين من به كسي نيست ، اين توهين ماست به خودمون با افكار و انديشه هامون !!!
اين دهن كجي ماست به خودمون و به هر چي زيباييه!
يه روز ميفهميم ولي خيلي ديره روزي كه غصه از دلا نميره
يه روز ميفهميم كه ديگه تكيديم شاخه خشكيده تو دست باديم!
پ.ن:اینو تو هر دو تا وبم گفتم!
خواستم مهر واژه هایت را بخرم،
ــ خدائیش خیلی گرانفروشی ــ
بیشتر از وجودم هم که چیزی نداشتم،
آنرا هم خواستم به تو بدهم که تازه دانستم
آدرس را اشتباه آمدم،
بازار خرید و فروش از آن سوی دیگر بود!!
پ.ن:اینو واسه یه دوست خوندم،با کمال خونسردی بم گفت :
خب میخواستی آدرسو اشتباه نری!