تبليغاتX
!GentleMEN

من در حومه هسته گس خرمالو زندگی می کنم.آن بالا روی شاخه ترو تازه و آبدار درختمان لم داده ام و صبحها با نسیم برکه واقعا خیس پایین دست که بوی پونه وحشی می دهد،اینور و آنور یله می دهم و یکریز زل می زنم به بوته های سبز و تیره ای که از کنار ریشه های مردانه درختمان چنگ زده اند به زمین مرطوب و پر از کرم زیرشان و انتهایشان را که سبزتر است انداخته اند توی آب زلال و پر از قورباغه برکه.

باید شبها اینجا کنارم یا لااقل زیر کفلهایم باشید تا بفهمید چرا به قورباغه های تپلی و لزج اشاره کردم.آخرهای شب،همه اشان یک گوشه برکه جفت،بغل هم می نشینند و پاهای گوشتیشان را می گذارند تنگ هم و همینطور که ابرهای سرد از جلوی ماه رد می شوند،یکبند می خوانند و البته اینجور مواقع من فقط به ماه و ابرهای رژه رونده چشم می دوزم.اصلا حال دیدن یک دوجین غبغب باد کرده و چشم های نیمه باز را ندارم.

 اینجا در حومه هسته گس خرمالو ،ظهرها راحت آفتاب می گیرم و ذره ای نگران سرطان پوست مزخرف نیستم.همینطور که قدری خودم را زیر پوست براق و بی لک وپیس خرمالو بالا می کشم،به برکه واقعا خیس در حال عرق کردن فکر می کنم و این پل رویش.

قدیمها، مرد خپل و سیبیلویی آمد و با کلی چوب معطر بلوط برپایش کرد و برایش یک سقف آبی رنگ گذاشت و حالا هم فقط بعضی شبها می آید و فانوسهای دو طرفش را روشن می کند.من اینجا،در حومه هسته گس خرمالو، که  نفهمیدم چرا ساختش.آخر اگر بخواهی برکه را با کفشهای چرم گاوهای شیرده چراگاه پشت تپه چمنی دور بزنی ،فوقش شانزده قدم توفیر داشته باشد.(واو-عجب صفتی.چرم گاوهای شیرده چرا گاه پشت تپه چمنی را می گویم)تازه گاهی اوقات اگر شانس بیاوری، خرمالوی رسیده ای روی زمین گیرت می آید که هنوز لهیده نشده و شیرینیش توی ذوق نمی زند.کیفی می دهد یکیشان را بندازی گوشه لپت و همینجور که بین ریشه های مردانه درختمان ولو شده ای ، چرت بزنی. من که عصرها مدام مشغول دیدزدن معاشقه کایوت های آنور تپه ام،که معمولا راضی کننده است.شرط می بندم روی پل همچین لاتاریی را هیچوقت نمی برید. البته اعتراف می کنم بعضی اوقات هم چشمم می افتد به پرده اتاق خواب کلبه مرد خپل سیبیلوی کفش چرمی.بالطبع زیاد مفرح نیست،آخر همه اش مرا یاد یکی از همین شبها می اندازد.

آنشب دوباره قورباغه ها زیر مهتاب و ابرهایش گعده گرفته بودند و می خواندند که یکهو تنها پری دریایی برکه واقعا خیس ، حالی به حالی شد و شروع کرد زیر آب وول خوردن.اول از کنار بوته های سبز توی آب شروع کرد به لغزیدن.همینطور که حبابهای هوا را می داد بیرون خودش را رساند نزدیک پل و درست زمانی که تنور ارکستر زد زیر های و هو ، تمام ماهیچه هایش را جمع کرد،چشمهای براقش را برای اولین بار بست و زیر فانوسهای پل،روی هوا لحظه ای معلق ماند و برق پولکهایش را که در میان قطره های جهیده برکه منعکس میشد،با سخاوت نمایش داد،باله ها و دمش را تلقی بهم زد و بعد شالاپی برگشت توی برکه و همان موقع بود که چراغ اتاق خواب کلبه از زیر پرده توریش روشن شد.چند ثانیه بعد مرد خپل با یک تپانچه دم در بود و زن لاغرش با صورت اسبی و موهای بیگودی بسته،پشت سرش جیغ و ویق می کرد.مرد هن وهن دوید سمت پل و بی هوا ،توی آب برکه واقعا خیس ،دوتا تیر خالی کرد تا ارکستر کاملا خفه شود.و آنوقت تنها پری دریایی برکه را دیدم که خونین و مالین خودش را روی بوته های پای ریشه بالا می کشد و سعی می کند برکه را دور بزند.تازه داشت خودش را بین موهای طلایی اش جمع و جور می کرد که دم راستش روی یکی از خرمالوهای لهیده رفت و با سر نرمش روی ریشه های مردانه درخت لیز خورد.

در همان حال مرد سیبیلوی کفش چرمی وسط پل بود و داشت با سمبه باروت را می چپاند توی تپانچه تا آن شانزده قدم اضافه پری دریایی، برایش یک کباب گوشت پری دریایی بیارزد.

بعدالتحریر یکم: بیخود گیر ندید چرا دوباره نوشتی. عشقم کشیده.

بعدالتحریر دویم: این داستان دو سه سالی توی مغزم وول می خورد تا اینکه قند هندوانه ریچارد براتیگان کمکم کرد بنویسمش.براتیگان یکی از آدمهاییه که دوست دارم الان زنده بود تا با هم سیگار دود کنیم و قزل آلا به سیخ بکشیم.

بعدالتحریر سیم: ونه گوت جمله مضحکی داره که می گه هیچ آدمی از زندگی جون سالم به در نمی بره.

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/11/22ساعت 8:51 قبل از ظهر توسط "GentleMAN" |

 

میگویم از زندگی،

از یاسهای فراموش شده

                         و دلهای گمشده،

از روزان و شبان گنج آلود در خاک پنهان شده،

                                                   خاک غفلت ما...

انبوه غفلتیم

و هیچ حواسمان نیست

                               که عقربه ها چه در پی هم میدوند...

 

خاموشی لحظه های خوشبختیم و به دنبال لحظه دوان،

                                                      و هیچ حواسمان نیست

                                که دل چه لحظه ها را به سنگ بی محلی شکستیم...!

 

در دل بی تاب شادی ایم

و خسته از نیافتن آن در این سو و آن سو،

                                               و هیچ حواسمان نیست

                                                           که بزرگی چه خوش میگفت:

                                                            که " یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم "

 

جاده پیداست ،

چشمهامان نشود

 بی فروغ از رخ رخشان خدا...

 

زندگی را میگویم،

           همان که

            واقعیتش حرفیست و رویایش حرفی دگر.

و چه اندوهی،

                که به جرم نساختن واقعیت

                                                خود را به اسارت رویاها تبعید کنیم!

و آنجا دیگر چه جای گله ایست،

                                        که  چه شیرین گفتند:

                                                                   " خود کرده را تدبیر نیست ! "

 

جاده پیداست ،

چشمهامان نشود

 بی فروغ از رخ رخشان خدا ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/07ساعت 2:59 بعد از ظهر توسط "GentleMAN" |