تبليغاتX
!GentleMEN - بی خوابی در کندو

عمه اقدسم.سلولهای سفیدش روزی تصمیم گرفتند زیاد شوند و وقتی بر تصمیمشان پا فشاری کردند او را کشتند.

عمه اقدسم.روزی مردی از بمبئی دلش را ربود.مردی با اسپرمهای خسته.

عمه اقدسم.روزی  خودش را خیس کرد از بس که نرونهایش مرده بود.

عمه اقدسم.روزی مردی ویولن زن دلش را ربود.توی خاکهای تفتدیده اهواز.

عمه اقدسم روزی پای گیلاس درست کرد.وای که فارنهایتش چه تنظیم بود.

عمه اقدسم .روزی اولین مکاشفه ام را کنارش را برپا کردم.چه کولری.وه بوی قاچ هندوانه.

 زینگر شکارچی هندی ویولن نواز عمه ام بود.گوشی را که برداشت ، گفتم:دلم چه بی تابست برای عمه ، عزیز.گفت:تمیزش که می کردم چه نحیف شده بود اقدسم. طفلکم.گفتم: پای گیلاس می دادی بهش.لپهایش گل می انداخت وقتی می خورد، عمه ام.گفت:صدایش زدم پانشد قندعسلکم.نگفت جای گیلاسها کجاست.آخ که پا نشد .گفتم: روسریش را سرش می کردی.همانی که عاشقت کرد.بابام می گفت خوشگل می شود آبجی ام با این چارقدش.گفت : دیگر موهایش بو نمی داد، هرچه بوییدم.نکند از دستم غمگین باشد لطیفکم. مامان بودن را دزدیدم ازش. گفتم: برایش ویولن میزدی.همان را که عاشقش کرد.گفت: آه بس که زدم آرشه اش شکست.قربان گردن اقدسم.گفتم: یادت است مرغ های عشقش و کندوی پر ملات ته راهروی انگوری خانه اتان.گفت:جان. مامانی بود برایشان. شبها دیگر نمی خوابند زنبورها.

1.عمه جانی داشتم که وقتی مُرد موهایش از شیمی درمانی ریخته بود.دیدار آخر گفت می بینی مهدی جان.دارم مثل دادشهایم کچل میشوم.خندید و من زار زدم در آغوشش.دوستش داشتم.

2.وودی آلن تو کتاب مرگ در میزند در نقش سقراط قبل از اعدام ظاهر می شه و دیالوگ زیر رو با سیمیاس رد و بدل می کنه:

سیمیاس:عاقل ترین فیلسوف ما رو باش.یه بزدل بی جربزه.لعنت به تو.

آلن(سقراط):بی جربزه باباته...من ترسو نیستم،البته قهرمانم نیستم...یه جایی اون وسط مسطام.

فک کنم همه ماها یه جایی اون وسط مسطاییم.

3.کنار صائبم که می نشینم خوب یاد می گیرم.ساکت می مانم که بگوید.حیف که گزیده گوست(حیف؟)(آخیش،روی دلم مونده بود این دو کلمه.روم نمیشد تو روش بگم)

4.

5.نوشتنم نمی آید.

بعدالتحریر یکم:آزاده هم قطار ریشه های نرگسم را ستور کاشته ام.غمهایم ،آب امیدمست که با چنگالهایم می پاشم پایش.دلبسته ام که ای کاش روزی فوران کند این مرطوب راکد تا نکند لجنزار شود.

مخلصت هم هستیم.شیرینی اش را به شما و آمیب های هم قطار می دهیم.هرچند بدنیا آمدنم تا آنجا که یادم است سخت نبود.حوای زیبا ترتیبش را داده بود می گویند.

بعدالتحریر دویم: فائقه راز گو حادثه ای از سرگذرانده.گویا سر حال است و سالم.خدا را شکر برای نوشتن این داستان.

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 6:21 قبل از ظهر توسط "GentleMAN" |