داستان من در آنروز که قدم به سرزمین کودکان کرمخوار گذاشتم به پایان رسید.دیوانگان دشت سگاز را دیدم که چگونه از آنفولانزا می میرند.زنانی که از تانیث برایشان فقط چشمهاشان باقی مانده بود و میراثشان کپرهایی بود از اجساد گداخته نخل.آنروز موجودیت را دیدم.چنگ زدم،خنج کشیدم و تنها نفرین کویر حاصلم شد چرا که سرزمین آنها بر ما کم حافظگان طالعی نحس دارد.
برای خود می ترسیدم از دانستن حضور آن و تنها کاری که کردم این بود.فراموشش کردم.همه اش را پالودم و منتظر ماندم تا در موعد مقرر افسوس بخورم که ای کاش خاک بودم و آنگاه بسوزم برای دنائت عمدی ام.
اما حالا چند شب است حافظه ام برگشته.عادی است.دوباره فراموش می کنم و منتظر می مانم.
یکم و لا غیر: بشاگرد منطقهاي است وسيع در عرضِ جغرافيايي ٢٦ درجه و ٤٥ دقيقه و طول جغرافياييِ فلان. محصور بينِاستانهاي هرمزگان و كرمان و سيستان و بلوچستان. آب و هواي گرم. تپهماهورهاي آبرفتي. پوششِ گياهيِ فقير. بيش از هشتاد هزار نفر جمعيت كه در اين منطقه پراكنده شدهاند. خرما و مغیلان ...
اين همهي چيزهاي علمياي است كه ميتوان در موردِ منطقهي بشاگرد نوشت. همين. به همين سردي و بيمزهگي. خيلي كه بخواهيد به آن رنگِ ادبي -بخوانيد مردمفريبي- بزنيد ميتوانيد يك غروب را در آن منطقه توصيف كنيد. گوي سوزانِ سرخ رنگ كه در انبانِ كوهها فرو ميشد، احساسي غريب را در من ميآكند... يا مثلا توصيفِ شقايقي نحيف كه در آن دشتِ تفته اشك به چشمِ نويسندهي بااحساس آورد...
اين شكلي نيستم. نه بلدم آنسان علمي بنويسم و نه اينسان ادبي. اگر بخواهم توصيف كنم، به جاي توصيفِ گل و بلبل، از آفتابهاي شروع ميكنم در روستاي جكدان؛ اولين تماسِ ما با مردمِ بشاگرد. آفتابهاي كه سرِ لولهي پلاستيكياش را با حرارتِ پريموس چنان تنگ كرده بودند كه آب قطره قطره از آن بيرون ميزد. براي پر كردنِ رادياتورِ پاترولِ كميتهي امداد مجبور شديم نيم ساعت بايستيم. مگر آبي كه به قاعدهي چُرِ بزغاله از لولهي تنگِ آفتابه بيرون ميشد، ميتوانست چاهِ ويلِ اتومبيل را سيرآب كند؟ (بيادبي شد؟ )
آن چیزی که در بشاگرد ديدم، نوشتني نبود، ديدني هم نبود. چيز ديگري بود. پارهاي از اين دنيا نبود كه بگويمت قلم از توصيفش قاصر است. بشاگرد قطعهاي ازدنياي ديگر است كه يله در زمين رها شده است. كسي كه همه چيز را ميداند و ميبيند، خواسته تا تكهاي از زمين را جورِ ديگري به ما نشان دهد. نه گمان بري كه پوششِ گياهياش را تغيير داده يا آسمانش را رنگ ديگري زده است. نه... او تكهاي از زمين را خالي كرده است. جوري كه هيچ پيرايهاي را برنتابد. خاليِ خالي. و همين خلا پاكي آن را تضمين كرده است. آدمهايي نحيف و لاغر اما دوستداشتني، كه آنسان بيچيزند كه فقط آدميتشان را ميبيني. كت و شلوار و مبايل و ساعت و اتومبيل و قرارِ قبلي و ميز و دورانِ گذار و از اين جنس مزخرفات، پارهاي اوقات به قدري دور و برِ ما را شلوغ ميكنند كه در آينه خودت را پيدا نميكني. خرت و پرتها گرداگردت را فرا ميگيرند و خودت هم ميروي لادستِ يكي از آنها. اما مردمانِ بشاگرد را هيچ پيرايهاي در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچهاي به قاعدهي ستر عورت و دستاري كوده نام، بر سر... عور در برابر نسيم. بدنِ لاغرشان را كه ميديدي، از گوشتِ تنت متنفر ميشدي. اگر گوشت نبود، سادهتر در معرضِ نسيم ميايستادي و نسيم ميتوانست همهي وجودت را در آغوش بگيرد. چنان سبك ميشدي كه نسيم بلندت ميكرد؛ آنسان كه برگي را. چه چيزِ ديگري ميتواني بنويسي زماني كه هيچ چيزِ ديگري نيست...
- صبح نه با طلوع خورشيد، كه با صداي اذانِ كپرنشينان آغاز ميشود. كنارِ هر كپري مردي را ميبيني، كوده به سر پيچيده كه ايستاده و دست بر گوش نهاده و اذان ميگويد. چشمها را ميمالي. كجا ايستادهايم؟ هزارهي سوم كو؟
جامعهاي كه چپها سالها پزش را به ما داده بودند و ما كه تا نوكِ بينيمان را به زحمت ميديديم، گمان ميكرديم عليآباد هم شهري شده است و آرام آرام يا بلند بلند حسرتش را ميخورديم. پارهاي توي تاريكي براي رسيدنِ به آن سينه ميزديم و عدهاي جلو دسته گريبان چاك ميداديم... در جامعهي سوسياليستي بر عهدهي هر كسي وظيفهاي است. پول نبايد تنها ملاكِ ارجمندي كار باشد. كار براي مردم، به اندازهي توان؛ استفاده از مردم، به اندازهي نياز... وه كه چه خيال باطلي... ديوارها فرو ريخت. فقر، فساد، بيماري، بيعدالتي، كاستهاي اجتماعي... فروپاشي را كه ديدند تهي بودنِ شعارها -آرمانها- را تا مغز استخوان احساس كردند. يكي نوميد شد و شروع كرد در موردِ خواهر و مادرِ هر چيز سخنراني ارائه كردن (همان اميدِ در عين ياس كه سالها مرامنامههاي حزبي در مغزش چپانده بودند.) ديگري نوميد شد، اما بازانديشي كرد و يكهو با خواهر و مادرش شد شهروندِ جامعهي كاپيتاليستيك جهاني! (همان سرمايهسالاري زالوصفتانه كه مرامنامههاي حزبي سالها مجيزش را گفته بودند.)
بشاگرد همان چيزي است كه سالها به ما پزش را داده بودند. البته ميدانِ سرخ ندارد. اين يكي نه ديوارهاي آهنين دارد، نه كا.گ.ب. نه از كاپيتال ماركس خبري هست، نه از منشورِ برادري، نه از قطعنامهي ١٩١٧. نه مدعاي كذبي دارد كه گوشِ فلك را پاره كند، نه ادعاي كاذبي كه خيال كند سقفِ فلك را ميشكافد.
در بشاگرد بلندترين چيزي كه ميبيني، يك مسجد است. مسجد خمينيشهر. بزرگترين ساختهي بشر در آن ناحيه. (مگر مسجد ساختهي انسان است؟ انسان ساختهي مسجد است...) تنها كتابي كه به راحتي پيدا ميكني، قرآن است و مفاتيح. (مكتوب ديگري هم ميخواهي؟) از ادعا خبري نيست. هيچ كس حرف نميزند. كار مجال نميدهد. انديشه خود را در زندگيِ ايشان جا انداخته است. اني اعظكم بواحده ان تقوموا لله مثنا و فرادا، ثم تتفكروا... پس با زندگيشان ميانديشند، با زندهگيشان حرف ميزنند. (مگر تعريفِ زندهگيِ روشنفكرانه چيزي جز اين است
او كه ميديد و ميبيند و خواهد ديد، غربال به دست آمده و سوا كرده است. غربال كرده است جنسِ انسان را؛ آنهايي از غربالِ او گذر كردهاند كه هيچ پيرايهاي به خود نبسته بودند. گزينشدهها آمدهاند و بشاگردي شدهاند. (حالا ميفهمم كه او كه غربال به دست خواهد آمد، چهگونه يارانش در دريايي از خون و عرق ، گزين خواهد كرد.)
اينجا نه پولي هست و نه ترفيعي، نه مقامي و نه انعامي، نه ميزي و نه مجيزي، نه تقديرنامچهاي هست و نه مداليونِ افتخاري. هر چه هست، عشق است. پس همه عاشقند و قيافهي عاشقها را دارند. نه مثلِ ما كه چهرهي معشوقكان را به خود گرفتهايم تا بيايند و نوازشمان كنند.
بعدالتحریر یکم:امیرخانی سال هفتادونه بشاگرد بود به گمانم

بعدالتحریردویم: کادوهای تولدم شاهکار بودن.اول یک پاکت اولترا لایت.بعدش یک جفت جوراب.یک خودنویس دیپلمات.یک گردنبند دلقکی . یک جفت جوراب دیگه.دوتا کتاب موراکامی ،نیم کیلو موز و آخر هم یک بسته حاوی پوشاک مخصوص پیشگیری از ایدز.