میگویم از زندگی،
از یاسهای فراموش شده
و دلهای گمشده،
از روزان و شبان گنج آلود در خاک پنهان شده،
خاک غفلت ما...
انبوه غفلتیم
و هیچ حواسمان نیست
که عقربه ها چه در پی هم میدوند...
خاموشی لحظه های خوشبختیم و به دنبال لحظه دوان،
و هیچ حواسمان نیست
که دل چه لحظه ها را به سنگ بی محلی شکستیم...!
در دل بی تاب شادی ایم
و خسته از نیافتن آن در این سو و آن سو،
و هیچ حواسمان نیست
که بزرگی چه خوش میگفت:
که " یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم "
جاده پیداست ،
چشمهامان نشود
بی فروغ از رخ رخشان خدا...
زندگی را میگویم،
همان که
واقعیتش حرفیست و رویایش حرفی دگر.
و چه اندوهی،
که به جرم نساختن واقعیت
خود را به اسارت رویاها تبعید کنیم!
و آنجا دیگر چه جای گله ایست،
که چه شیرین گفتند:
" خود کرده را تدبیر نیست ! "
جاده پیداست ،
چشمهامان نشود
بی فروغ از رخ رخشان خدا ....