دوشنبه همینطور که داشتم به سیگارم پک می زدم ،نگاهم به یکی از نوشته های قدیمی ام افتاد.مربوط به یه دوران سگی از عمر کوتاه وبی اندیشم بود.مربوط به یه دوست قدیمی که حالا به خاطر درگیری با جهازهاضمه اش داره با دوستان زیرزمینمون چاق سلامتی می کنه.گفتم برای شروع توی این آکواریوم پر از آمیب( که البته فکر کنم حباب ساز اکسیژنش هم خراب شده چون دود سیگارم بالا نمی ره) چیز جالبیه.هر چند طبق قواعد کلیی که می شناسم نباید مفرح ذات اقدسیتون باشه اما فی الواقع تو جیبای سوراخ بارونی ام هم بجز این، فقط چنتا پاکت خالی وینستن هست و یه فندک بدون گاز...
حدود یک ماه پیش به خانه دوست مجرد چهل و دوساله ام رفتم.تمام عمرش رو (لااقل از زمان بلوغ) وقف جدال با گدار و بونوئل و تارکوفسکی کرده بود و همه تجربه های نوشتاری سارتر،ژید،بینسوف و گابو رو از سرگذرانده بود(برای نمونه ای از علایقش) و حالا در گوشه ای از خانه اش به تنهایی چای می نوشید و"کوری" ساراماگو رو تورق می کرد.
خودم رو به اونجا دعوت کرده بودم تا بعد از سه سال،ادای احترامی دوباره به روحش کرده باشم...هرچند که جسمش پیر شده بود و دیگر چشمهاش اجازه نمی داد بفهمی غمگینه یا افسرده.
تصمیم داشتم بگذارم او صحبت رو شروع کنه، اما توی اتاق (اطاق؟) قهوه ای و کم نورش سکوت و دود سیگارهای ارزون قیمتش رو انتخاب کرده بود.پس براش تکه هایی از "دون کامیلو" رو خوندم و از آخرین رویای مارتی(اسکورسیسی عزیز)تعریف کردم و اون همچنان چای سیاه رنگش رو سر می کشید و گاهی هم روی دوشامبر قدیمی اش می ریخت و البته در نفس کشیدنهاش آمرانه تر عمل می کرد ،بدون هیچ تغییری از مجذوب شدن.
سرانجام پرسیدم که برای نوروز چه می کند. سیگار رو میون خاکستردان و لبهاش نگه داشت و خیره شد.ادامه دادم که سبزه هایت کجاست رفیق؟ و آن حافظ جلد چرمی سفره های هفت سینت.سیگار را در استکان نیمه پر رها کرد و آنوقت بود که چشمهایش براق شد و لرزان...
تمام راه برگشت را در خانه او بودم. افکارم آنجا بود، پیش دوستی فهیم و تحصیل کرده که داشت برایم از یاقوت هندیی می گفت که دیگر نمی تواند در املتهایش بیاندازد ، چرا که وقتی در صبح چهل سالگی اش بیدار شده بود دیگر توان خریدن تنباکوی ایرانی را هم نداشت وافسوس می خورد که ای کاش دستگاه ویدیویش را گرانتر می فروخت تا حالا سطل آهنی برنجش خالی نباشد و البته حاضرم قسم بخورم که گرانترین خوشگذرانیش خریدن یک وی سی دی چینی بود....
بعدالتحریر یکم:می دانید چی ترسناک است اینکه چهل سالگی ما نسل سومی ها در بیست سالگی امان قابل تجربه است و بدتر آنکه هیچ سودی هم ندارد ، این یک لو کومتیو است با مردی نارنجی پوش و چاق که در آتشدان آن ذغال های عنابی رنگ می ریزد و می خندد چرا که نا ابد زنده می ماند...
بعدالتحریر دویم:طبق هماهنگی های که بین ما آمیب های منورالفکر شده است قرار شد کسی نفهمد کدام مغز پروتوپلاسمی این پست ها را به یوم می کند اما در این مورد خاص من از توجهی که به این موجود تک یاخته ای مبذول داشتید و ورودم را به آکواریم تبریک گفتید، خاضعانه تشکر می کنم و با پاهای کاذبم دستانتان را می فشارم...