تبليغاتX
!GentleMEN - رولور روسی یا عقاب صحرای یانکی

سه شنبه باز هم داشتم به سیگارم پک می زدم(من یکی از شانسهای طلایی سرطان حنجره ام بخدا ،باکتریهای سفیدم حسابی مباهات میکنند بهم)و بالطبع دوباره چشمم افتاد به یکی از خرده کاغذهای معرف حضور.سیگار عزیز را در خاکستردان رها کرد م و گفتم،خوب رفیق(بکسر را) این یکی را هم بچسبان تنگ قبلی(از این تنگش زدن خوشم آمده، توتان آمون استعمالش میکرده گویا)

چقدر احمقم هنگامی که کوکا را بالا می کشم،وینستن را با زیپویم آتش می کنم و همشهری جوان ورق می زنم  و بی مغزی خود را برخ می کشم هنگامی که بهترین خبرهایم از نجف زاده است و دارودسته اش در حالیکه اسنیکرز می مکم.

ادعا دارم مجنونم و با آلفا صد سونی ام قابهای دیوانه وار ثبت می کنم (سونی آلفا صد، نه زنیت چهارصد )و شک ندارم متنی را که در قنداق شب و تنبان احساس می نگارم با استدلر است.

دیوانگی نیست نهج البلاغه را با کاغذ آرژانتینی لنباندن؟(کاغذ آرژانتینی، نه پوست آهوان خرامان در بیشه های جبل سوالان ترابلس)و البته با پژوت فرانسه به سوی بهترین عملها گازاندن در حالیکه برشت را فیلسوف آرمانی حرکت و نمایش می دانم.

به باران نگاه می کنم و به یاد ابداعاتالبدایع فاکنر می افتم (و البته گاهی کوهن برای لودگی) در حین آنکه بینمان گلاس بخارگرفته ونتوری جرمن هاست و اسپرسو می نوشم مهیا گشته در تفال و نمی فهمم که ملعبه ام.

چرا همه اش را می فهمم،تا ماتحتم می فهمد،حاضرم قسم بخورم.اما تنها کاری که می توانم بکنم آنستکه آرزو کنم روزی جای ثعلب خامه ای آیس سق نزنم،چرا که دیگر حرمت آقاجان اسکلت شده را نمی توان شکست.(نمی توان؟)

 

بعدالتحریر یکم: دغدغه من تک یاخته ای این بالایی ها نیست که می خوانید، اما چه کنم که حسابی روی مخ می روند الحاقیات ملزوم و مستهجن.نمی شود که یک برگ انگور وردارم بندازم روی عورت مبارک و بزنم توی کوه.آنوقت باید کله کچلم را با سنگ خارا شیو کنم و افترش هم عصاره کندر بمالم و خوانسار عزلت گرفته با چخماق دود کنم . اگر هم عرق بیدمشکی توی بساطم بود بزنم تنگ خاکشیر و بیندازم بالا پیک را.

بعدالتحریر دیم: داوود صمدی جان دل ،گویا سخنرانیی دارد در داد و بیداد بر سر این وسایط جدیده.گیرش بیاورم ،طبق قواعد کلی گوشش می دهم با آی پادم...

بعدالتحریر سیم: آزاده ی هم قطار ،آن نوشته قبلی راه کار(راهکار؟) نداشت(نمی خواست داشته باشد) و جواب هیچ را مرحمت نمی کرد.نکته اش در مرد نارنجی پوش است و ذغالهای عنابی رنگش.

بعدالتحریر رابعم: لطف می کنید کامنت می گذارید از این سه نقطه استعمال نکنید.آلرژی دارم بهش بد فرم ،پروتو پلاسمم جوش می زند از ریخت می افتم.

بعدالتحریر خامسم:از دوستان آبزی تقاضا دارم اگر تعمیرکار آکواریوم می شناسند ، بفرستندش اینجا حباب ساز ما را انگولک کند. هم قطاران از دود سیگار ما شاکی اند اساسی.

 بعدالتحریرششم:  شعری خواندم از دوستم قند عسلکم، سینای تنها ، برایتان نقل به قول می کنم:

بزنم آنچه نبايست کنم

                        آنقدر مست که اندوه جهانم برود         

استکان روي لبم باشد و جانم برود

                                                ساقيا در بدنم نيست توان جام بده

                                                                  گور باباي غم هر دو جهان جام بده

                                                                              برود هر که دلش خواست شکايت بکند

                                         شهر بايد به من الکلي عادت بکند

 جوابیه به صائب محبوب من:عزیزتر از جان ، ما از پاردایم گذشته ایم اما متن من بر سر همان قطار دکتر عباسی محبوب غیر است.متن در بین واگنهای هجریه و لایف استایل گیرست.می خواهد اینرا بگوید که از هجرت عبور کرده اما حالا که عبور کرده مانده که ای دل غافل این لوکومتیو(باز هم لوکومتیو!) که دمش صنع فی المکه است و سرش دارد به  made in U.Sمیرسد.حتی روی واگن هجریه هم نوشته خاورمیانه.متن می گوید آقا جان کلا ترمز اضطرار را بکش معلق بزن پایین.چکش و رنده را دست بگیر و با میخ و چوب هایی که توی پارادایم گذاشتند وگذاشتی تو جیب بارانی ات یک واگن بساز با چوب اصول و با میخهای اصلاح بهم چفتشان کن.چون چاره ای غیر از این نداری عزیز.وقت کوتاه است.زود دیر شده.صاحب مجلس دارد می آید.واگن را که ساختی بیاندازش تنگ لوکومتیو تک واگن و آتشش کن.می دانی ذغال این یکی چه رنگی است؟ 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 5:30 قبل از ظهر توسط "GentleMAN" |