تبليغاتX
!GentleMEN - روزهای دیوانه بودن

قبل التحریریکم و لاغیر: نگاه کنید دوستان.دو نوع نقد کلی داریم.اینرا عالم وآدم می دانند.حتی من سیگاری بارانی پوش.     یکی اش سازنده است (البته کاری به تعریف و نمونه های آن در نمایشگاه مطبوعات امسال نداریم) و دیگری بالطبع مخرب.یکی اش خوب است (البته باز هم نمی گوییم هر فرد حقوقی سازنده ای نیز خوب است) و یکی اش بد.اخ است.ضرر دارد.جوش می آورد.از ریخت می اندازدمان باز هم بد فرم.اینها را هویجوری گفتم بدانید.ازش سوال می آید.

بعد از آنکه خاطره دلبرکان غمگین پیرمرد را خواندم با خود گفتم حالا شروع داستان را اینطور تخیل کن:پیرمرد صبح نود سالگی اش(گابو عجب عددی را انتخاب کرده.یکی از نادرترین سنها که هم درش آدم زنده تک و توک می بینی و هم آنهایی که دیگر زنده نیستند.)دیگر بیدار نمی شود.یعنی بیدار می شود اما در حالیکه جسمی در کار نیست تا جلوی الهامات کمیابش را بگیرد.خوب اولین الهامی که میگیرد چیست؟پیرمرد جایی از از طنازی هایش می گوید کهنسالی پیدا نمی شود که  یادش برود گنجینه اش را کجا قایم کرده و البته تا نداند آن گنجینه چیست که چیزی یادش نمی آید.گنجینه گم شده پیرمرد چیست؟آن چیزی که در سومین فصل دلبرکان اعتراف می کند که در نود و یک سالگی یافته اش(تصور کردیم در صبح نود سالگی دیگر جسم ندارد) و اولین بار است که تجربه اش کرده.عشق.خوب ،بالطبع نخستین گزینه اش برای آن دنیا گنجینه گم شده اش- عشق- است.تصمیم می گیرد طلبش کند .امامگر گم کردن یک همچین متاع شرقیی بی عقوبت است؟نخیر آقای دانشمند بهمین راحتی و دلپسندی نیست.این جوابیست که روسای دلال که مانند یکی از نکیر و منکر های داستان(یا مسیحی اش میشود آنتوان قدیس ،پرسشگر قبر) به او می دهد.حالا استارت برزخ ژورنالیست ما زده می شود.راننده مانند فرشته  شانه راست پیرمرد به او تذکر میدهد "حواستان جمع باشد،حضرت آقا چون خانه روسا باالکل عوض شده و اصلا به آنچه سابق بود دخلی ندارد." و بعد توصیفات محله خانه روسا با آهنگهای شلوغ ،رنگهای تند و    شنهای داغ همراه می شود و یادمان نرود که نام محله لا تومبا است یعنی تابوت(طابوت؟) 

.به مثابه سرزمین حشر دیده است ، که نفس پیرمرد از گرما در آن می گیرد اما با لباسهایش پیش میرود.با کت و شلوار کتان سفید و پیرهن آسمانی،لباس مرسوم تدفین مردگان در آمریکای لاتین و اسپانیا. راه خانه روسا عوض شده اما خود خانه ظاهر همیشگی را دارد .کمی صبر لازم است تا پیرمرد دانشمندمان بفهمد که قراراست بزرگترین قیامت و دگرگونی زندگی اش را با آلت بینایی اش لمس کند.دروازه عقل و قاصد دل. بالا ترین حسی که علی (ع) از آن اینگونه یاد کرده.

و حال لحظه ایست که پیرمرد فراموشکار داستان ما عشق را در دنیای مردگان می تواند با تجسم جسمانی ببیند.دلگادینا(دلگادینا یعنی ظریف مثل ساقه گل).شاهدختی که در هنگامه معشوقگی خواستگارش مسموم می شود و می میرد.الهه معصومیت و عشق شعرای برازیلیا.ونوس آمریکای لاتین.اما دیدن فقط مرحله اول است.غول این بازی جداییست و سپس وصال و نهایتش اغنا.از دیدن به بعد رساله  آموزش عشق ورزی مارکز شروع می شود.داستان مانند کلاس درسی می شود که قرار است عشق ورزی را با نمونه قرار دادن یک گربه لب گور برای این شاگرد باهوش اما کم حافظه شروع کند وتا انتها پیش ببرد.

(گفتم گربه لب گور و حال می بینید که چگونه داستان با مرگ درآمیخته.از همین گربه دماغو بگیر تا آن عکس بزرگ دست جمعی دفتر مجله  که بالای تک تک مرده ها یک صلیب کشیده اند در حالیکه سردبیر اشاره می کند کار بی سلیقه ایست.)

عاشقی را شروع می کند.افکارش را به عشق می آویزد و حاصلش نوشته هایی می شود که تا پیش از آن خوانندگانش مرده بودند. خانه اش نو نوار می شود.محبوب عام می شود و سرانجم بدلیل خیانت روزگار گذشته اش در عشق به دختری دیگر به نام خیمنا ، باید تاوان جدایی پس دهد.که آن هم با مرگ در آمیخته.مرگ کثیف مرد بانکدار.زجر را در دوران جدایی با خاطرات فاحشه های دوران جوانیش تجربه می کند و آنگاه ناگهان دختر را باز میابد و هنگامی که  نزدیک است خود را با بوسه های پی در پی اش بر پوست کمر قهوه ای و مرطوب دخترک خفه کند در زیر باران بی موقع اسکله برزیلی (احتمالا شهر ساحلی کارتاهنا محبوب گابو)غسل داده می شود. و پس از آنست که از عشق غنی می شود .در حالی که "قلبش آسوده و در امان ،محکوم بود در یکی از روزهای پس از صد سالگی اش ،در احتضاری شیرین ،مالامال از عشق بمیرد."

بعدالتحریر یکم: کتابتان را بدون سیگار و با دقت تورق کردم مبادا قصور کرده باشم در امانت.تشکر.

بعدالتحریر دیم: همینجور که با دود سیگار معلقم توی آب اکواریوم ور می روم فکر می کنم راستی چرا من همه اش دارم به یوم میکنم؟نه جدی چرا؟

بعدالتحریر سیم: اول کتاب گابوی سوسیانتمان یک جمله از یاسوناری کاواباتا آورده.کلی تحقیق کردم فهمیدم چیه.بهتان نمی گویم بمانید در کفش.

بعدالتحریررابعم:  از لطف و جسارت سه نقطه گذار نغزپرورمان، سی پزو برای کرم ضد جوش آمیبهای آکواریوم مخصوص جوشهای آمیبهای آکواریومی سلفیدم.

بعدالتحریرخامسم: عنوان یادداشت فیلمیست از وونگ کار وایُ کارگردان کره ای در ستایش عشق.همین.

جوابیه انتقاد منان گرام:

هم قطار عزیز ،منان،من اینطور تخیل کرده ام که نبشتن وبلاگ راهیست برای انتشار حرفهای دلی،دغدغه های ترسناک هزار توی مخ و نه به رخ کشیدن هنر نوشتاری فردی که نه تو ازآن آگاهی و نه خودم. من ساده ترین زبانم را تو این مایکروسافت آفیس ورد لعنتی حک می کنم و حاضرم شرط ببندم که تک تک تکه کلامهایم را در محاوره ام با دیگر آمیب ها شنیده ای.جملاتم از ساده ترین لغات شکل گرفته اند و سرانجام معنا را لااقل در ظاهر، به سهل ترین شکل ممکن در اختیار می گذارند و البته می پذیرم که هنگام نگارش ، مخاطب خود را مخلوقی بدون مخچه وسلول خاکستری تصور نکرده ام ،من برای حل کنندگان می نویسم و اینگونه هسته نقد تو را نفی می کنم و البته رهایی که نپذیری.

حال می پردازیم به ترکیب شاهکار "حرفای آسون".این را همراه با کشیدن سیگار برایت تایپ میکنم خوش سیما. می خواهم بدانم چرا شما گمان کرده ای فرسودگی من بر سر سبکی برای زندگی حرفیست" آسون"؟ یا آنکه روزنوشت رولور خالی را که در باره مردان بالا دست جامعه عزیز است و اینکه چگونه برای نسلها راه را انتخاب کرده اند بی آنکه..(یادت باشد که در آن نوشتار نه به تاریخ سیاه فئودالیسم اشاره کردم و نه به حماسه های عجیب و پوشالی کاپیتالیسم و نه حتی به فیلم به نام پدر خرد شده بلکه با ساده ترین زبان مقدور روایت دیدارم را از دبیر ادبیات مرحوم کردم) مو ضوعی سهل انگاشته ای عزیز برادر؟این یکی خداییش اعصابم را متلاشی می کند هم قطار.جمله ات یک نخ عقابی خرج دارد و نه مثقالی بیشتر. اما باز هم حوصله بخرج می دهم و دوتا حدس گرانبها  برایت تایپ می کنم با یک دفترچه راهنما تنگش:

یکم: یا شما با یکی از آسانسور های کوبریک ،از ژوپیتر آمده ای یک سر به ما بزنی چاق سلامتی کنی که در اینصورت تنها بحثی که با جنابعالی دارم در مورد نحوه کاشت سیفیجات، بخصوص هویج در قطبین مریخ است ، که گمان می کنم موضوع مهمی باشد آنجا.

دیم: یا آنکه دغدغه های ذکر شده بنده، برای شما موجود نبوده ،در اینصورت شما هم می توانید دغدغه مهم و مبهم خود را در آکواریوم به دید عموم برسانید نه آنکه دغدغه من سیگاری و افسرده را پوره دیب دمینی کنید و با ملاقه" آسون" بر سرم بکوبید.

+ نوشته شده در جمعه 1386/09/09ساعت 5:40 قبل از ظهر توسط "GentleMAN" |